روايت ديودور
از نوشتههاى ديودور معلوم است ، كه اسكندر اينجا هم مرتكب كشتارى مهيب گشته و بعلاوه اين شقاوت ، تزوير هم كرده . مورّخ مذكور گويد ( كتاب 17 ، بند 84 ) : پس از اينكه عهدى بقيد قسم بستند ، ملكه از فتوّت اسكندر شاد شده براى او هدايائى فرستاد و مطيع گشت .
بعد سپاهيان اجير موافق شرايط عهد از شهر بيرون آمده در جائى بمسافت هشتاد استاد ( دو فرسنگ و نيم تقريبا ) اردو زدند . اسكندر ، كه كينهء اين سپاهيان را بدل داشت ، ناگهان بر آنها تاخت و آنها فرياد برآوردند ، كه اسكندر نقض قول كرده .
اسكندر هم در جواب فرياد كرد ، كه اجازه داده از شهر بيرون شوند ، نه اينكه آنها را دشمنان علنى مقدونىها نداند . پس از آن باوجود مخاطرات عظيمى ، كه براى سپاهيان مزبور بود ، آنها مربّعى تشكيل كرده و زنان و اطفال خود را در وسط اين مربع جا داده براى جنگ حاضر شدند . جنگى روى داد ، كه خونين بود و در رشادت و جلادت طرفى از طرف ديگر كوتاه نمىآمد . بنابراين از طرفين عدّهء زيادى مقتول و مجروح شد . بالاخره ، وقتى كه مردانى زياد از خارجيها كشته شدند يا زخم برداشتند ، زنان آنها بكمك مردانشان شتافته دليرانه جنگ كردند . بعض آنها ، كه مسلّح بودند ، مانند سپر مردان خود را دفاع ميكردند ، برخى كه بىاسلحه بودند ، حمله بدشمن برده و سپر او را گرفته مانع از حركت دادن آن ميشدند .
مردان و زنان نشان دادند ، كه مرگ را بر حياتى ، كه به قيمت بىغيرتى خريده شده باشد ، ترجيح ميدهند . وقتى كه جنگ تمام شد ، اسكندر بسوارهنظام خود امر كرد ، كه اشخاص غيرمسلّح و بىمصرف دشمن و نيز زنانى را ، كه كشته نشده بودند ، از اينجا باردوى مقدونى نقل كنند .
اين است روايت ديودور و اگرچه تصريحى ندارد ، ولى از نوشتههاى او چنين استنباط مىشود ، كه اسكندر قبول كرده اينها از شهر خارج شده بروند ، ولى بعد كه از شهر بيرون آمدهاند ، از باقى ماندن اين عدّه در پشت سر خود ( زيرا بهند ميرفته ) بيمناك گشته و آنها را به غير از عدّهاى ، كه بقول ديودور بيمصرف بودهاند ، قلعوقمع كرده . بهرحال اين كار اسكندر لكّهايست روى نام او .