سبكاسلحه دشمن را اغفال كرده از بيراهه بالا روند . پاى كوه مزبور وسيع است ، ولى هرقدر كوه بالا ميرود ، باريكتر مىشود ، تا بتك تيزى منتهى ميگردد . از يك طرف كوه ، رود سند جارى و از سمتهاى ديگر درههاى عميقى است ، كه وحشتآور مىباشد . اسكندر ديد ، تا قسمتى از اين درهها پر نشود ، يورش ممكن نيست .
بنابراين امر كرد از جنگلهاى اطراف درختان زيادى انداخته دره را پر كردند .
اين كار هفت روز طول كشيد و خود اسكندر اوّل درخت را انداخت . پس از آن بتيراندازان اسكندر و آگريانها امر شد از كوه بالا روند و سى نفر هم از دستهء پادشاه مقدونى بسركردگى خاروس « 1 » و آلكساندر « 2 » به آنها ملحق شدند . بآخرى اسكندر گفت فراموش مكن ، كه من و تو همناميم .
يورش بقدرى سخت بود ، كه همه ميخواستند اسكندر در آن شركت نكند ، ولى همين كه شيپور را دميدند ، اسكندر حمله كرد و ساير مقدونيها هم تماما از پى او شتافتند . بسيارى از مقدونيها پرت شده برودخانهء سند افتادند و آب آنها را برد . وقتى كه مقدونيهاى ديگر توانستند ، قدرى بالاتر روند ، دشمنان آنها سنگهاى بزرگ به زير غلطانيدند و اين سنگها بسر مقدونيها آمده آنها را خرد يا پرت كرد .
در اين احوال خاروس و آلكساندر به بالاى قلّه رسيدند و جنگ شروع شد ، ولى هر دو كشته شدند . پس از آن اسكندر از كشته شدن اين دو جوان و كسانى ، كه با آنها بودند ، محزون گشته امر كرد مقدونيها عقب نشينند و عقبنشينى منظّم و متين ، آنها را از مرگ حتمى نجات داد . مردمان كوه ، عقبنشينى مقدونيها را ديدند ، ولى آنها را تعقيب نكردند . پس از آن اسكندر از تسخير اين قلّه مأيوس شد ، زيرا ديد وسائلى براى اين كار ندارد ، ولى چون نميخواست اهالى بدانند ، كه او مأيوس گشته ، ظاهرا چنين وانمود ، كه ميخواهد از نو يورش برد و با اين مقصود امر كرد راههاى اطراف كوه را گرفتند و برجها را نزديك كردند و بدستههاى خستهء قشون خود استراحت داده بجاى آنان دستههاى تازهنفس
هامش
( 1 ) -Charos .( 2 ) -Alexandre .