داشت ، كه محيط آن به 135 استاد ميرسيد . پاى ديوار را از سنگ و بالاى آن را از آجر ساخته و ديوارها را از تير و چوب پوشانده بودند ، تا پوششى باشد و اين پوشش راهى براى حركت كردن بازگذارد . بعلاوه اين استحكامات ، سىهزار نفر سپاهى ساخلو اين شهر بود . اسكندر استحكامات شهر را معاينه ميكرد ، تا مگر راهى براى يورش پيدا كند و ميديد ، كه درهها را نميتوان از سنگ و خاك پر كرد و ، تا اين درهها پر نشده است ، آلات قلعهكوبى را نميتوان به كار انداخت . در اين حين يكى از سپاهيان قلعه تيرى به طرف او انداخت ، كه بساق او آمد . اسكندر آهن تير را بيرون كشيد و اعتنائى به زخم نكرده اسب خواست ، تا سواره كار خود را انجام دهد ، ولى خون فوران مىكرد و در هرآن شدّت مييافت . بالاخره اسكندر اين كلمات را به زبان آورد : « مرا پسر ژوپىتر ميدانند ، و حال آنكه بدن من مريض است و درد را احساس ميكنم » باوجود اين تا تمام استحكامات را معاينه نكرد ، باردو برنگشت . پس از آن فرمان داد ، خانههاى بيرون شهر را براى ساختن تپهاى خراب كردند و درختان زياد انداختند ، تا درهها را پر كنند . در مدّت 9 روز اين كارها انجام شد و مقدونيها برجهاى متحرّك را روى زمين استوار كرده باران تير بمحصورين بباريدند .
برجهاى متحرّك باعث وحشت اهالى شهر شد ، بخصوص كه نميديدند ، كى آنها را حركت ميدهد و تصوّر ميكردند ، كه حركت برجها از دست خدايان است . چون آلات قلعهكوبى نيز مؤيد اين نوع تصوّرات بود ، بالاخره اهالى در ارگ شهر جمع شده قرار دادند ، رسولانى نزد اسكندر فرستاده امان بخواهند . اسكندر پذيرفت و پس از آن ملكه با دستهاى از زنان محترم نزد اسكندر رفت ( در حالى كه زنان از ظروف طلا شراب براى خدايانشان نثار ميكردند ) . كلهاوفاس پسر خود را ، كه طفل بود ، روى زانوى اسكندر گذارد و او ملكه را بعنوان و مقامى كه داشت ابقاء كرد . در اينجا كنتكورث گويد ، كه اين عنايت اسكندر ، چنان كه گفتهاند ، بيشتر از وجاهت ملكه بوده ، زيرا پس از آن ملكه پسرى آورد ، كه هرچند كسى نميدانست پدرش كى بود ، باوجود اين اسكندرش ناميدند .
تاريخ ايران باستان ( تاريخ مفصل ايران قديم ) ( فارسى ) — صفحة 1771
مساهمون: حسن پيرنيا ( مشير الدوله )
ص١٧٧١