كه اساس فكرهاى من بود ، دانست و يقين دارم ، كه چون نگرانى و بيمهائى دارد ، تو جواب خدايان را در تحت اثر آن گفتهاى . حالا بايد به من جواب بدهى ، به من صريحا بگوئى ، كه علائم رودههاى حيوانات قربانى چيست . واضح بگو ، تا بعد نتوانى آن را انكار كنى . فكر آريستاندر در اينوقت بقدرى مشوّش گرديد ، كه نتوانست كلمهاى بگويد و بىحركت ماند ، ولى به زودى بيم منتظر گذاردن اسكندر بر ترس و وحشت او غلبه كرد و چنين گفت : « من گفتم ، كه اقدام تو خطرناك است ، نه آنكه باعث شكست باشد و نگرانى من از علم من نيست ، بل از وفادارى من نسبت به شخص تو است . چون مىبينم ، كه مزاج تو ضعيف است و تو يگانه اميد ما هستى ، ميترسم طاقت اين جنگ را نياورى » . پس از آن اسكندر او را مرخّص كرده با همان سرداران بمشورت پرداخت ، ولى به زودى آريستاندر برگشته ، گفت :
« اين دفعه نتيجهء قربانى هيچ شباهت به آن دفعه ندارد . حقيقتا آن بار نتيجه وحشتآور بود ، ولى حالا مساعد است » . در اينوقت خبرى به اسكندر رسيد ، كه بر تكدّر او افزود .
جنگ سپىتامن با منهدم
اسكندر منهدم را فرستاده بود سپىتامن سردستهء شورشيان باختر را محاصره كند ، اما سردار ايرانى چون شنيد ، كه سردار مقدونى بجنگ او ميآيد ، از بيم محاصره شدن در جنگلى ، كمينگاهى يافت و داهيان را ، كه بكمك خود طلبيده بود ، در آنجا پنهان كرد ( داهيان شعبهاى از سكاها بودند و در جوار گرگان سكنى داشتند ) . عادت داهيان اين بود ، كه بر هر اسب دو سوار مينشاندند و بعد هنگام جنگ يكى از سواران پائين جسته اختلال در سوارهنظام دشمن مىافكند . بارى همين كه منهدم نزديك شد ، سپىتامن فرمان حمله داد و از پيشوپس و پهلو دشمن را محاصره كرد . سردار مقدونى پا فشرد ، ولى چون زخمهاى زياد برداشت و نزديكى مرگ را احساس كرد ، بدوست خود هيپسيد گفت ، تو بر اسب من بنشين و فرار كن ، پس از آنكه اين بگفت ، افتاد و مرد . دوستش بر اسب او نشست ، ولى از شدّت خشم و كينهتوزى بر دشمن تاخت و بالاخره او هم از كثرت زخمها از اسب افتاد و درگذشت . بعد آن قسمت سپاهيان