زجر ندهيد و بسر اسكندر قسم بخوريد ، كه مطلب را افشا نكنيد و جلّادان را هم از اينجا دور سازيد . پس از اينكه اين شرط قبول شد ، او به كراتر گفت : « به من بگو ، چه ميخواهى كه بگويم » كراتر از اين سخن در خشم شد و ميخواست جلّادان را احضار كند ، كه فيلوتاس گفت ، يك لحظه به من فرصت دهيد ، تا نفسى تازه كنم ، بعد آنچه را ، كه ميدانم ، خواهم گفت .
در موقعى ، كه جلّادان بشكنجه و زجر فيلوتاس مشغول بودند ، خبر استنطاق او در اردو منتشر شد و صاحبمنصبان ممتاز سوارهنظام و نيز كسانى ، كه قرابت نزديك با پارمنين داشتند ، متوحّش گشتند ، زيرا موافق عادات مقدونى اقرباى شخصى ، كه كنگاشى بر ضدّ پادشاه كرده بود ، ميبايست با محكوم ، يك جا اعدام شوند .
بر اثر اين وحشت بعضى بخودكشى اقدام و برخى بكوهها و نيز صحراهاى لم يزرع فرار كردند و خود اين قضيّه وحشت غريبى در اردو افكند . چون اين خبر به اسكندر رسيد ، اعلام كرد ، كه اقرباى مقصّرين را از اين قانون مقدونى مستثنى مىدارد .
فيلوتاس بر اثر زجرها حرفهائى زد ، كه معلوم نشد حقيقت داشت يا براى رهائى از شقاوت جلّادان اعتراف دروغى كرد . حرفهاى او را ذكر ميكنيم . او گفت :
« شما ( يعنى سه نفر مذكور ، كه مأمور استنطاق بودند ) البته ميدانيد ، كه دوستى محكمى بين پدر من پارمنين و هژلوك « 1 » بود . من از آن هژلوك حرف ميزنم ، كه در جنگ كشته شد . باعث تمام بدبختىها اين شخص بود . همين كه اسكندر امر كرد ، او را مانند پسر ژوپىتر تعظيم و تكريم كنند ، اين قضيه به او گران آمد و چنين گفت : « يعنى چه ! ما كسى را پادشاه خود خواهيم دانست ، كه نميخواهد او را پسر فيليپ بدانند . اگر اين توهين را بپذيريم ، كار ما تمام است . او با اين رفتار نه فقط مردم را حقير ميشمارد ، بل خدايان را توهين مىكند ، زيرا داعيه دارد ، كه يكى از آنها است . از اين ببعد ما فاقد اسكندر شدهايم ، ما پادشاه
هامش
( 1 ) -Hegeloque .