حال اسكندر بمجمع برگشت و ، چون ميخواست ، كه فيلوتاس را در زير شكنجه و زجرهاى گوناگون استنطاق كنند ، تا حقيقت را بگويد ، امر كرد ختم محاكمه بروز ديگر بماند و ، باوجود اينكه شب درميرسيد ، دوستان خود را احضار كرد ، تا عقيده آنان را درباره فيلوتاس بداند . اغلب آنها عقيده داشتند ، كه بايد او را موافق عادات مقدونى سنگسار كرد ، ولى هفستيون ، كراتر و سنوس اصرار داشتند ، كه بايد با انواع زجرها حقيقت را مكشوف ساخت . بعد ديگران نيز با اين عقيده همراه شدند و سه نفر سردار مزبور برخاستند ، تا ترتيب استنطاق را با زجر مهيّا كنند . اسكندر كراتر را بگوشهاى برده چيزى به او گفت ، كه معلوم نشد چه بود و پس از آن بدرون خيمه خود رفت و منتظر نتيجهء استنطاق گرديد ( همانجا بند 11 ) .
استنطاق با انواع زجرها
كنتكورث حكايت خود را دنبال كرده چنين گويد ( كتاب 6 ، بند 11 ) : جلّادان تمام لوازم شقاوت را آورده پيش چشم فيلوتاس بر زمين گستردند و او در حال گفت : « چرا در اعدام دشمنى ، كه قاتل پادشاه است ، تأخير ميكنيد ؟ وقتى كه او بجنايت خود اقرار مىكند ، سؤالاتى چه لزوم دارد ؟ بلى من درصدد اين جنايت بودم و ارادهء من چنين بود » . كراتر گفت ، اين حرفها را در موقع تحمّل زجرها تكرار كن . بعد كه بكندن لباس و بستن چشمان فيلوتاس شروع كردند ، او خدايان وطن و حقوق مردمان را بكمك طلبيد ، ولى اين حرفها اثرى در گوش حضّار بىحس نكرد .
پس از آن شكنجه و انواع زجرها شروع شد و دشمنان او براى تقرّب به اسكندر از چيزى فروگذار نكردند ، چنان كه بيرحمانه بدن او را پارهپاره كردند . وقتى آتش به كار ميبردند و گاهى شلّاق و مقصودشان به حرف آوردن فيلوتاس نبود ، بل ميخواستند او را زجر كنند . در ابتداء او خاموش ماند و حتّى ناله هم نكرد ، ولى وقتى كه ضربتهاى شلّاق باستخوانهاى عارى از گوشت او وارد آمد ، طاقت را از دست داد و گفت آنچه را ، كه ميخواهيد بدانيد ، ميگويم ، ولى به اين شرط ، كه مرا ديگر