تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ايران باستان ( تاريخ مفصل ايران قديم ) ( فارسى ) — صفحة 1668

مساهمون:

ص١٦٦٨
پس بايد خدا قاضى محاكمه من گردد . مرا در زنجير نگاهداريد ، تا آمّون عقيده خود را راجع به اين كنگاش اسرارآميز اظهار بدارد ، زيرا خدائى ، كه پادشاه ما را پسر خود دانست ، بىشك درباره اشخاصيكه كنگاشى بر ضدّ او داشته‌اند ، خاموش نخواهد ماند . اگر شما زجر و شكنجه را وسيله مطمئن‌ترى از جواب كاهن ( هاتف ) ميدانيد ، من براى چنين امتحانى حاضرم ، تا حقيقت را آشكار سازم . عادتا در جناياتى كه مجازات آن اعدام است ، مقصّرين اقرباى خود را در پيش شما حاضر ميكنند . من بتازگى دو برادر را فاقد شده‌ام ، اما پدرم را نميتوانم باينجا آرم ، از او كمك بطلبم ، چه خود او را در اين قضيه وحشت‌ناك داخل كرده‌اند . براى شخصى ، كه پدر آنقدر اولاد بوده و حالا تكيه بر يگانه پسر خود داده ، قطع آخرين اميدش چيزى نيست نسبت باينكه من بايد او را از دنبال خود بدرون آتش بكشم . اى پدرى كه محبوب‌ترين پدران هستى ، من سبب قتل تو خواهم شد ، اين منم كه حيات را از تو سلب ميكنم ، منم كه پيرى تو را خاموش ميسازم . من نميدانم ، كه كدام‌يك از دو چيز دلخراش‌تر است : جوانى من يا پيرى تو ؟ مرا در بحبوحه جوانى خواهند كشت و تو از دست جلّاد حياتى را فاقد خواهى شد ، كه طبيعت مواظب بود ، آن را از تو بازستاند ، آن هم در صورتى كه ميخواست لحظه‌هائى چند مكث كند . وقتى كه پارمن‌ين به اسكندر نوشت ، از طبيبش فيليپ برحذر باشد ( در زمانيكه اسكندر در كيليكيّه ناخوش بود ) آيا او وقعى به اين آگاهى نهاد ، يا اعتبارى بنامهء او داد ؟ هر دفعه كه من خبرى دادم ، آيا جز اين بود ، كه بخوش‌باورى من خنديدند ؟ خوب ، اگر خبردهنده را ملال‌آور ميدانند و از خواموشى ظنين ميشوند ، پس چه بايد كرد ؟ » در اين‌موقع يكى از حضّار بصداى بلند گفت : « بر ضدّ ولىنعمت نبايد كنگاش كرد » فيلوتاس جواب داد « هركس ، كه تو باشى ، تو حرف راست زدى . اگر من كنگاش كرده‌ام ، مستحقّ مجازاتم . بنطق خود خاتمه مىدهم ، زيرا بنظرم آخرين كلمات من به گوش شما سنگين آمده » پس از آن فيلوتاس را مستحفظين او بردند .