توقيف كردند و بعد باسلحهخانه رفت و سبالينوس ، كه در آنجا براهنمائى مترون پنهان شده بود ، چون اسكندر را بديد ، فرياد برآورد « شكر خدايرا ، كه پادشاه من نجات يافته » . بعد اسكندر تحقيقاتى از او كرده ضمنا پرسيد ، چند روز است ، كه نىكوماك به تو اين راز را گفته . او جواب داد سه روز است .
چون اسكندر از تأخيرى ، كه در ابراز سرّ شده بود ، ظنين گشت امر كرد ، او را زنجير كنند . در اينحال سبالىنوس گفت ، تأخير از طرف من نبوده ، همانوقت كه از مطلب مطلع شدم ، فيلوتاس را آگاه كردم . اسكندر ، همين كه اسم فيلوتاس را شنيد ، پرسيد ، آيا صحيح است ، كه تو او را آگاه داشتهاى ؟ سبالىنوس گفتههاى خود را تكرار كرد و اسكندر بگريه افتاد و بعد دستهاى خود را به آسمان بلند كرده گفت ، خدايا تو شاهدى ، كه عزيزترين دوست من نسبت به من چگونه رفتار كرده . پس از آن اسكندر ديمنوس را خواست و ، او چون از احضار خود مطلع شد ، خواست خودكشى كند ، ولى قراولان مانع شدند و ، پس از اينكه او را نزد اسكندر آوردند ، رو بوى كرده گفت « ديمنوس چه بدى به تو كرده بودم ، كه تو سلطنت فيلوتاس را بر مقدونيّه بسلطنت من ترجيح دادى ؟ » زبان ديمنوس بند آمد ، در اينحال روى خود را از اسكندر بگردانيد و نالهاى برآورده افتاد و بمرد .
بعد اسكندر فيلوتاس را خواسته گفت ، اگر سبالىنوس ميخواهد تقصير را به گردن تو اندازد ، مستحقّ شديدترين مجازات است و من گمان ميكنم ، كه چنين مجازاتى براى او تهيّه شده . تو در شخص من يك نفر قاضى مساعد دارى ، اگر تو براى ارتكاب چنين جنايتى مستعدّ نبودهاى ، كافى است ، كه حاشا كنى . فيلوتاس جواب داد : اين مطلب ، كه سبالىنوس گفتههاى يك آدم رذل را به من اطّلاع داد ، راست است ، ولى من اوّلا به اين شهادت پست اعتماد نكردم . ثانيا ترسيدم ، كه اگر اين خبر را بسمع پادشاه برسانم و فاش شود ، باعث خنده و مضحكهء عموم گردد و بگويند ، كه من بمنازعهء يك نفر جوان پست و بدعمل با رفيقش چنين اهميتى دادهام .
بعد اسكندر را بآغوش كشيده گفت : تمنى دارم نظرى بگذشتههاى من كنى نه به اين خطا ، كه هرطور باشد مرا مقصّر ميدارد ، ولى تقصير من از خاموشى است
تاريخ ايران باستان ( تاريخ مفصل ايران قديم ) ( فارسى ) — صفحة 1658
مساهمون: حسن پيرنيا ( مشير الدوله )
ص١٦٥٨