صورتى مغموم حاضر شد . تمام دوستان او هم افسرده و محزون به نظر ميآمدند . مدّتى اسكندر سر به زير افكنده ساكت ماند و بعد گفت « اى سربازان ، كم مانده بود ، كه جنايت چند نفر مرا از ميان شما بربايد . از تفضّل خدايان و رحم آنها است ، كه من هنوز زندهام و منظرهء محترم مجمع شما بر خشم من نسبت بپدركشان ميافزايد ، زيرا آنچه باعث زندگانى من و يگانه قيمت آن است اين اميدوارى است ، كه سعادت اداء حقشناسى ، يا قرض خود را نسبت بشما ، مردان جنگى و چاكران صادق ، دارا باشم » . از اين سخنان اسكندر اشك در چشمان سربازان گرديد و نالهشان بلند شد .
پس از آن اسكندر بنطق خود ادامه داده چنين گفت : « اگر من مبتكرين اين سوءقصد را بنامم ، چقدر بر تنفّر شما خواهد افزود . اينها بدبختانى هستند ، كه من هنوز ميترسم آنها را بنامم و من از ذكر اسم آنها هنوز خوددارى ميكنم ، مثل اينكه نجات آنها هنوز محال نباشد ، ولى بايد يادگاريهاى يك محبّت قديمى را فراموش و سوءقصد اين اشخاص بىدين را افشاء كرد . آيا در چنين قضيّهء نفرتانگيزى براى حفظ سكوت وسيلهاى هست ؟ پارمنين ، كه مورد ملاطفتهاى پدرم و من بود ، پارمنين ، قديمترين دوست ما ؛ در اين سن در رأس اين كنگاش قرار گرفته . پسر او فيلوتاس اشخاصى را مانند پوكلائوس « 1 » ، دمتريوس « 2 » و اين ديمنوس ، كه جسدش را در اينجا مىبينيد و چند نفر ديوانه ديگر را با خود همدست كرده و آنها را به قصد حيات من برانگيخته » . پس از اين نطق صداهاى مهيب سربازان ، كه علامت تنفّر و اشمئزاز بود ، و در همانحال دلسوختگى آنها را مينمود ، بلند شد . بعد نىكوماك و مترون و سبالىنوس را براى دادن شهادت حاضر و آنها حرفهاى سابق خود را تكرار كردند ، ولى هيچكدام شهادت نداد ، كه فيلوتاس در اين كنگاش شركت داشته . سربازان ، در موقعى كه شهادت آنان را گوش ميكردند ، خاموش بودند . بعد اسكندر باز شروع به حرف زدن كرد و مفادّ سخنش اين بود : خاموشى فيلوتاس ، پس از اينكه از قضيه آگاه شد ، و راحتى خيال او در مدّت سه روز از
هامش
( 1 ) -Peucolais .( 2 ) -Demetrius .