اين قطرهها را جمع نكنند ، اندك حرارتى اين قطرات را ببخار مبدّل مىكند .
ديودور باز در همينجا گويد حشرهء پردارى در اينجاها هست موسوم به آنتردون « 1 » ، كه شيرهء هر نوع گل را ميمكد و در كوهها كندوهائى ساخته نوعى عسل به عمل ميآورد ، كه شبيه عسل ما است .
بعد اسكندر وارد شهر آروس « 2 » گرديد و كراتر و اريگيوس را در اينجا يافت .
آنها فرادات « 3 » حاكم تپوريها را همراه آورده بودند . اسكندر اين اسير را خوب پذيرفت . پس از آن مناپيس « 4 » را ، كه در زمان اخس فرار كرده بدربار فيليپ پناهنده شده بود ، والى گرگان كرد و فرادات را بحكومت تپوريها ابقا داشت .
اسكندر پس از آن حركت كرده بانتهاى گرگان رسيد . در اينجا ارتهباذ ، كه تا آخر نسبت به داريوش باوفا مانده بود ، با اولاد خودش و اقرباى داريوش و عدّهاى از سربازان يونانى ( اجير ايران ) نزد اسكندر آمد . چون او در زمان اخس بطور فرارى در دربار فيليپ ميزيست و نسبت به داريوش باوفا مانده بود ، اسكندر به او دست داد . ارتهباذ از اين توجّهء اسكندر نسبت به خود رقّت قلب يافته چنين گفت : شاها ، سعادتمندى تو پايدار باد ، در ميان اينهمه اسباب مسرّت فقط يك فكر مرا مغموم ميدارد و آن اين است ، كه بواسطهء كهولت نخواهم توانست مدّتها از ملاطفتهاى تو برخوردار باشم . ارتهباذ در اينوقت 95 سال داشت و 9 پسر او ، كه از يك مادر بودند ، همراه او آمده بودند . او آنها را از طرف دست راست اسكندر پيش برد و گفت ، از آسمان خواهانم ، كه اينها را ، تا وقتى كه براى اسكندر مفيدند ، زنده بدارد . اسكندر ، كه غالب اوقات پياده راه مىپيمود ، پس از آمدن ارتهباذ نزد او ، امر كرد اسب براى او و ارتهباذ تهيه كنند ، زيرا بگفتهء مورّخين ميترسيد ، كه ارتهباذ ، چون اسكندر را پياده بيند ، از سوار شدن خود شرمسار گردد .
راجع بسربازان اجير يونانى نوشتهاند ( ديودور ، كتاب 17 ، بند 76 - كنتكورث ، كتاب 6 ، بند 4 ) ، كه اسكندر آنها را نزد خود طلبيد و سربازان مزبور
هامش
( 1 ) -Anthredon .( 2 ) -Arves .( 3 ) -Phradate .( 4 ) -Menapis .