نام داشت و ذكر آن بالاتر گذشت ( صفحهء 1222 ) ربودند . اسكندر چون اين اسب را بسيار دوست ميداشت ( نوشتهاند ، كه اسب به كسى جز اسكندر سوارى نميداد ) در خشم فرو رفت و جارچى فرستاده تهديد كرد ، كه اگر اسب او را پس ندهند ، باحدى امان نخواهد داد . بعد به زودى اسب را به او رد كردند و باوجود اين اسكندر امر كرد ، درختان را بيندازند و از كوه خاك آورده روى جوانهها و شاخوبرگها بريزند .
مقدونيها باجراى امر پرداختند و تپوريها ، چون ديدند استحكامات آنها بدين ترتيب خراب خواهد شد ، مبعوثينى فرستاده تمكين كردند . پس از آن اسكندر فرادات پارسى را حاكم آنها قرار داده باردوى خود برگشت و ارتهباذ را با مهربانى مرخّص كرد ، كه بخانهء خود برگردد .
راجع بمردها يا ماردها كرارا بالاتر گفته شده ، كه اينها در همسايگى تپوريها ميزيستند و محقّقين غالبا اينها و تپوريها را از بوميهاى مازندران و نواحى آن از زمان قبل از آمدن آريانها بايران ميدانند . اين مردم را آمرد نيز نامند و بعضى به اين عقيدهاند ، كه اسم آمل از آمرد آمده ( آمرد ، آملد ، آمل ) .
ديودور سىسىلى همين روايت را ذكر كرده ، ولى گويد ، كه اسكندر بر اثر فقدان اسب خود ، كه بدست مردها افتاده بود ، چنان در خشم شد ، كه امر كرد جنگل را بسوزند و بيندازند . اين تهديد در مردها اثر كرد و آنها اسب را پس داده 50 نفر براى اظهار تمكين فرستادند و اسكندر آنها را مانند گروى نگاهداشت ( كتاب 17 ، بند 76 ) .
پس از آن اسكندر بشهرى از گرگان رفت ، كه سابقا داريوش با دربارش در آنجا توقف ميكرد ( اين محل بايد همان شهر باشد ، كه آريّان آن را زادراكرت ناميده - كنتكورث و ديودور اين اسم را ذكر نميكنند ) . در اينجا بقول كنتكورث نبرزن با هدايائى نزد اسكندر آمد و جزء همراهانش خواجهاى بود ( باگواس « 1 » ) نام .
اين جوان از حيث صباحت منظر مثل و مانند نداشت . او محبوب اسكندر گشت ،
هامش
( 1 ) -Bagoas .