با او بهمانجا برود و سخن خود را با اين كلمات خاتمه داد : من ميخواهم بدانم ، كىها از من شكايت دارند . آنان ، كه ميروند يا آنهائيكه مىمانند . همه بيك صدا جواب دادند : همه ناراضى هستيم . پس از آن اسكندر چنين گفت « نه ، من هرگز نميتوانم باور كنم ، كه علّت شكايت همين باشد ، كه ميگوئيد ، زيرا اشخاصى ، كه مرخص ميشوند ، بيش از كسانى هستند ، كه ميمانند . در زير اين ظاهرسازيها بايد مفسدهاى باشد ، كه شما را تماما از من دور مىدارد . كجا ديده شده است ، كه افراد يك لشكر پادشاه خود را ترك كنند ؟ غلامان هم باهم فرار نمىكنند و شرم دارند از اينكه به ديگران تأسّى كرده آقاى خود را تنها بگذارند . بارى چه ميگويم ، من فراموش كردهام ، كه زهر طغيان و خودسرى شما را مسموم داشته و ميخواهم دوائى براى اين مرض علاجناپذير بيابم . خدايان را بشهادت ميطلبم ، كه تمام اميدواريهاى من بشما ، بيأس تبديل يافته و تصميم گرفتهام ، كه شما را ديگر سربازان خود ندانم ، بل در عداد اشخاص نمكبحرام بشمار آرم . فرط سعادت عقل را از سر شما در ربوده . شما فراموش كردهايد ، كه از چه احوالى من شما را بيرون كشيدم . شما بايستى در آن احوال پير شده باشيد ، زيرا طاقت كشيدن بار ادبار در شما بيش از تحمّل اقبال است . چه منظره قشنگى است منظره اين مقدونىها ، كه وقتى بمردم ايلّيرى و پارسيها باج ميدادند و حالا با نظر حقارت بآسيا و تركه آنقدر از ملل مينگرند . مقدونىهائى ، كه در سلطنت فيليپ نيمبرهنه بودند ، حالا به رداهاى ارغوانى اعتنا ندارند . بلى ، اينها متأسفاند ، كه ظروف چوبين و سپرهائى ، كه از تركه بيد بافته بود ، و شمشيرهاى زنگزده خود را فاقد شدهاند .
بلى ، شما را من با اين تجهيزات و پانصد تالان قرض يافتم ، و حال آنكه تمام اثاثيّه سلطنتى بيش از شصت تالان نمىارزيد . اين مايه و پايه براى كارهائى مانند كارهاى من بىاعتبار بود . باوجود اين ميتوانم بىخودستائى بگويم ، كه بر همين اساس پايه دولتى را نهادم ، كه قسمت بيشتر عالم را شامل است . يعنى چه ؟
شما از آسيا سير شدهايد ؟ يا نام و افتخار كارهايتان شما را با خدايان مساوى داشته ، كه با كمال بىطاقتى ميخواهيد باروپا برگرديد و پادشاه خودتان را ترك كنيد ؟
تاريخ ايران باستان ( تاريخ مفصل ايران قديم ) ( فارسى ) — صفحة 1895
مساهمون: حسن پيرنيا ( مشير الدوله )
ص١٨٩٥