تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ايران باستان ( تاريخ مفصل ايران قديم ) ( فارسى ) — صفحة 1894

مساهمون:

ص١٨٩٤
كرد ، كه از قشون مقدونى سيزده‌هزار پياده و دوهزار سوار نگاهداشته باقى را به مقدونيّه بفرستد ، زيرا تصوّر ميكرد ، كه با اين عدّه ميتواند آسيا را از ياغيگريها محفوظ دارد و ديگر بشهرهائى ، كه بنا كرده بود ، اميدوار بود ، چه مىپنداشت ، كه در موقع احتياج ميتواند از اهالى اين شهرها سرباز بگيرد . او قبل از اجراى نقشه خود خواست بداند ، كه قروض سربازان چيست و امر كرد صورتى به او بدهند ، زيرا هرچند اين قروض از گشادبازى آنها حاصل شده بود ، باوجود اين ميخواست قروض را بپردازد . مقدونيها گمان كردند ، كه اسكندر ميخواهد بداند ، صرفه‌جوئىهاى بعضى و تبذير برخى بچه اندازه است و بنابراين در دادن صورت مماطله كردند . چون اسكندر فهميد ، كه مماطله از جهت شرمسارى است نه بىاطاعتى ، امر كرد ده‌هزار تالان روى ميزهائى ، كه در سرتاسر اردو چيده بودند ، گذاردند . پس از آن سپاهيان مقدونى فهميدند ، كه اظهار اسكندر صميمانه بوده و قروض آنها پرداخته شد ، چنان كه از مبلغ مذكور فقط يكصد تالان باقى ماند . لذا اين يك حقيقت است ، كه سربازان مقدونى ، باوجود اينكه فاتح غنىترين مردمان آسيا بودند ، وقتى كه برگشتند ، آنقدر ، كه نام و افتخار با خود باروپا بردند ، غنايمى نبردند . وقتى كه سربازان شنيدند ، كه بعضى بايد به مقدونيّه برگردند ، يقين حاصل كردند ، كه اسكندر ميخواهد پاىتخت خود را در آسيا قرار دهد . در اين‌وقت آنها بناى شورش را گذارده نزد اسكندر رفتند و زخمهاى بدنشان را نشان داده گفتند حالا ، كه چنين است ، تمام سربازان بايد به مقدونيّه برگردند . در اين‌حال صاحب‌منصبان مقدونى بسيار كوشيدند ، كه سربازان را خاموش بدارند ، ولى نه كوشش آنان نتيجه داد و نه حضور پادشاه . اسكندر ميخواست حرف بزند ، ولى فريادهاى سربازان مانع بود ، از اينكه سخنان او را بشنوند . بالاخره پس از مدّتى هياهو و غوغا خاموشى گزيدند ، تا بدانند اسكندر چه خواهد گفت . او سربازان را سخت ملامت كرد و گفت ، كه جهت اين غوغا و بىاطاعتى را نمىفهمد ، و حال آنكه ميخواهد بعض سربازان حالا به مقدونيّه روانه شوند و قسمت ديگر