سردار مزبور را بقدرى غرق غصّه و اندوه داشت ، كه ميخواست خودكشى كند ، ولى ، چون اسكندر از قصد او آگاه شد ، از تقصيرش درگذشت و پول را هم استرداد نكرد . اين شخص در جوانى در موقع محاصره پرنت از جهت تيرى ، كه بچشمش نشست ، فاقد آن شد و بعد حاضر نشد ، كه تير را از چشم او بيرون كشند و آنقدر پا فشرد ، تا دشمن را تا ديوارهاى آن شهر عقب نشاند » .
بالاتر گفته شد ، كه اسكندر قبل از رفتن بهند امر كرده بود ، سىهزار طفل پارسى را جمع كرده ورزش و فنون جنگى به آنها آموزند . در اينوقت ، كه اسكندر در شوش بود ، بقول پلوتارك ( كتاب اسكندر ، بند 93 ) : اينها را نزد او آوردند .
از مشاهده سيماى آنها و قوّت جسمانيشان و اينكه تماما چستوچالاك بودند و تمام عمليّات جنگى را مىدانستند ، خيلى مشعوف شد . بعد پلوتارك قضيّه مرخص كردن مقدونىهاى از كار افتاده را بيان كرده و تفاوتى ، با آنچه بالاتر ذكر شده ، ندارد .
روايت ديودور
نوشتههاى ديودور راجع به اين وقايع بطور اختصار در همين زمينه است ، ولى مبلغى را ، كه اسكندر براى تأديه قروض سپاهيان خود داده ، او دههزار تالان نوشته و نيز گويد ( كتاب 17 ، بند 110 ) : مقارن اين احوال اسكندر جاهاى خالى سپاه خود را با سپاهيان پارسى پر كرد و هزار نفر از ميان آنها براى محافظت دربارش برگزيد . نسبت به اينها اسكندر همان اعتماد را داشت ، كه نسبت بسپاهيان مقدونى ابراز ميكرد .
در همينوقت پهسست با 20 هزار تيرانداز و فلاخندار پارسى وارد شد و اسكندر اينها را با سپاهيان قديم خود مخلوط كرد . او خواست بداند ، كه از زواج مقدونىها با زنانى ، كه در اسارت بودند ، چقدر طفل به دنيا آمده و معلوم گرديد ، كه عدّه اين نوع كودكان دههزار نفر است . پس از آن او مقرّر داشت ، كه براى معاش آنها وجه شايانى بدهند و آموزگارانى بتربيت آنان برگماشت .
روايت كنتكورث
نوشتههاى او راجع به اين وقايع تفاوتهائى با روايت آريّان دارد . او گويد ( كتاب 10 ، بند 2 ) : اسكندر تصميم