تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ايران باستان ( تاريخ مفصل ايران قديم ) ( فارسى ) — صفحة 1891

مساهمون:

ص١٨٩١
حال تضرّع بودند و اسكندر ميخواست حرف بزند ، كه كالّىنس « 1 » يعنى كسى ، كه از حيث سنّ و مقام برجسته بود ، ( او رياست هترها را داشت ) فرياد برآورد : « اتحاد شما با پارسيها ، پارسىها را از خانواده خودتان دانستن ، پارسيها را مجاز داشتن ، كه شما را ببوسند ، و حال آنكه چنين افتخارى شامل مقدونيها نميشود ، مقدونىها را غرق حزن و اندوه ميدارد » . اسكندر سخن او را قطع كرده گفت « تمامى شما اقرباى من خواهيد بود و من شما را بچشمى ديگر نمينگرم ( تحت اللّفظ طور ديگر نمىنامم ) » . پس از آن كالّىنس به اسكندر نزديك شده او را بوسيد و مقدونيهاى زياد از او تقليد كردند و همه اسلحه‌شان را برداشته با شعف و شادى به جاهاى خود برگشتند . بعد اسكندر قربانىها كرده ضيافتى داد و در ميان مقدونيهائى ، كه مقام اوّل را داشتند ، نشست . پارسيها جاهاى مقام دوّم را اشغال كردند و جنگىهاى ساير ملل جاهائى را ، كه موافق درجات و خدماتشان بود . ميگسارى شروع شد و همه از يك جام شراب خوردند و كاهنان هر دو ملّت ( يعنى مقدونى و ايرانى ) دعا خوانى كرده گفتند : « اى خدايان ، باين‌ها سعادتمندى ارزانى دار ، اتحاد آنها ثابت و دولتشان جاويدان باد » . عدّه مدعوّين 9 هزار نفر بود . همه بيك اشاره شراب خوردند و سرود خواندند « 2 » . پس از آن اسكندر ده‌هزار نفر مقدونى را ، كه به كار جنگ نمىآمدند ، بنا بميل خود آنها مرخص كرد و بهركدام غير از حقوق و مخارج مسافرت يك تالان داد ، بعد امر كرد اطفالى را ، كه از زنان آسيائى دارند ، در محلّ بگذارند ، زيرا ميترسيد ، كه بردن اين اطفال به مقدونيّه و يونان باعث اختلال خانواده‌ها گردد ، ولى متعهّد شد ، كه اين كودكان را موافق عادات و مقرّرات تعبية الجيشى يونانى تربيت كند و ، پس از آنكه بزرگ شدند ، آنها را بمقدونيّه برگرداند يا باقربايشان بدهد . سپس ، اسكندر براى ابراز محبّت مخصوص به مقدونىهائى كه ميرفتند ، كراتروس را ، كه مانند خودش دوست ميداشت ، مأمور
هامش
( 1 ) -Callines .( 2 ) -Io ! Pean !