و آن حفظ جامعهء ايرانى بود از شرّ تعرّضات سلاطين متعصّب عثمانى كه از اواخر عهد سلطان سليم خود را امير المؤمنين و خليفهء جميع مسلمين ميخواندند و ادّعا داشتند كه تمام مسلمانان بايد مانند عهد عباسيان از ايشان از روى ايمان اطاعت كنند و پس از حكم خدا و رسول اجراى فرمان سلطان را فريضهء دينى خود بشناسند . سياست پادشاهان صفوى در دشمنى مذهبى با سلاطين عثمانى مانع از آن شد كه مردم ايران فريب اين دعوت را بخورند و با دادن استقلال خود در جامعهء اهل تسنّن مستحيل گردند بلكه بر خلاف براى دفاع خود همه وقت با دشمنان اروپائى سلاطين عثمانى يعنى ممالك عيسوى اروپا داخل در دوستى و ارتباط ميشدند و از ايشان سفرا مىپذيرفتند و نمايندگانى به آن ديار ميفرستادند و همين قضيه چنان كه بعد اشاره خواهيم كرد تا حدى ايران را باحوال اروپا كه در حال ترقّى بود آشنا ساخت و مقدمات انتقال بعضى از وسايل تمدّن جديد را بايران فراهم نمود .
سلطنت شاه طهماسب اول ( 930 - 984 )
از شاه اسماعيل مؤسس سلسلهء صفويّه چهار پسر ماند : اوّل طهماسب كه در 24 رجب 919 تولد يافته و در حين وفات پدر يازده سال داشت و ابتدا حكومت خراسان با او بود و مقارن فوت شاه اسماعيل به خدمت پدر احضار شد ، دوم القاص ميرزا كه قريب سه سال از طهماسب كوچكتر بود ، سوّم سام ميرزا كه كتابى بنام تحفهء سامى در سال 957 در تاريخ شعرا تأليف كرده و بعد از طهماسب بحكومت خراسان رسيده ، چهارم بهرام ميرزا .
پس از مرگ شاه اسماعيل امرا و اعيان دولت طهماسب را بسلطنت برداشتند و چون شاه هنوز طفل بود در حقيقت اختيار جميع امور در دست امراى متنفّذ قرار گرفت و بعلّت رقابت و استبداد ايشان كارها رو باختلال گذاشت بخصوص كه دو دشمن