سر درباختن 3 پ
سر در سر كار كردن 9 ر
سر در كار مىكردن 42 پ
سردم 99 پ
سرد دمتر از صبح 32 پ
سردى شب زمستان 78 پ
سردى طبع 34 ر
سردى طبع ايشان ، حراست دوزخ دار 79 ر
سردى مفرط هوا خاك را بسوزد 126 ر
سر را چون خوشهء انگور از بن سرسبزى و پيروزى حاصل آمدن 130 ر
سرسرى ذكر كردن 196 ر
شكستن 205 پ
سرشك خون 39 ر
سر صندوق حيلت باز كردن 112 ر
سرعت عقد او از سرعت سير فلك گذشته است 215 پ
سرفرا قضا دادن 3 پ
سر كوه آب بازنگيرد 172 پ
سركه در بينى افكندن 85 پ
سرگشتهتر از گاو خراس 77 ر
سر ما زينت بهار بستاند 151 ر
سر مكارم را چشم و گوش بودن 124 پ
سر ميان مردم دشوار كه پنهان ماند 177 پ
سرمه چشم روزگار 171 پ
سرمه در هاون سودن 76 پ
سر نيشتر فنا در رگ بقا شكستن 21 ر
سرو در تابستان و زمستان سبز باشد و سرما را در آن تاثيرى نبود 115 پ
سروران ، سرو روان بسيار دارند 159 پ
سرو زرهپوش از سرماى زمستانى بىخبر باشد 222 ر
سرو سهى از بن كندن 127 پ
سرونازان 53 ر
سرير آراسته بر سر مزبله 38 ر
سرير دولت كسى بياراستن 25 پ
سزاوارتر از آسمان به ستاره 45 پ
سستكارى او خلقت چشم خوبان بود كه نيكو نمايد 88 ر
سستى حره 136 ر
سعد ذابح 74 پ
سعد فلك علم 224 پ
سفاهت كردن 71 ر
سفر را سفر شناختن 212 پ
سفينهء بر خشك افتاد و بىآب ماند 81 ر
سفينهء تعليقات شعار 81 ر
سكته برابر مرگ باشد 85 ر
سكرات مرگ 185 ر
سكيت رهان 86 پ
سگ آنگاه زبان دراز كند كه بسته شود 514 ر
سگ از سرما بانگ دارد 206 ر
سگ به زبان مردار بينى خود پاك كند 204 ر
سگ به شستن پليدتر شود 22 ر
سگ پاىسوخته 196 ر
سگ تشنه زبان بيرون كند 46 پ
سگ جهت شكم جنگ كند 45 ر
سگ چو فربه شود زمن گردد 32 ر
تاريخ الوزراء ( فارسى ) — صفحة 375
مساهمون: نجم الدين ابو الرجاء قمى
ص٣٧٥