ز زائر و رافد 173 ر
زائر و علوى و شاعر و صوفى 172 پ
زاغ سيهپوش باشد 115 پ
زاغ عزل بر نشيمن منصب نشستن 188 ر
زاويهء رباط عزل 130 ر
زاويهء عطله 43 ر
زاهدك 58 ر
زاهد پاچهفروش 57 پ 59 پ
زبالهء قنديل او برافروختند 137 ر
زبان چون زبانهء ترازو از سخن باز ماندن 124 ر
زبان در دهان زمانه 56 ر
زبان فرو بستن 228 پ
زبانى بىسخنتر از زبان سوسن 179 ر
زبانى خشكتر از زبانهء قفل 174 پ
زخارف دنيا در چشم او محل ندارد 219 پ
زخم جراحت تازه كردن 162 پ
زخم شمشير آبدار 205 ر
زخم عزل بر سرآمده 129 پ
زخمگاه شمشير 163 پ
زر از منقار سيمرغ كه نديدى بيرون آوردى و آن را به نرخ آب خرج كردى 170 ر
زر باريدن 16 ر
زر بر صفحهء منقش 50 ر
زر بر كمر زدن 24 پ
زر به آتش خالص شود 33 ر
زرتافت كارگاه گردون 147 پ
زر چون آتش بيند بگذارد 116 ر
زر در خاك نپوسد و رنگ بنگرداند 2 ر
زردهء شام و ابلق صبح 81 ر
زر ركنى 17 پ
زرقپاش ازرقپوش 157 پ
زرق هركجا زر بيند بربايد 136 پ
زره آب از باد باشد 216 ر
زشتتر از سرسام و برسام 150 پ
زشتتر از طلعت وامخواه و رقيب و كتاب عزل و قدم لبلاب در دست بيمار و حقنه كه درد باز افزايد 58 پ
زعارت طبع 125 پ
زعفران بر باد دادن 89 ر
زمام حل و عقد به دست داشتن 171 ر
زمانه باد عالم و جاهل بنشاند 225 پ
زمانهء دشمنروى 213 پ
زمانه وقتى نيكى كند و وقتى بد عهدى 22 پ
زمين از مرغزار فضل او آسمان است 182 ر
زمين از يخ خفتان و جوشن پوشيدن 98 ر
زمين او لوح بود و تازيانه محلاج 115 پ
زمين خدمت بوسيدن 146 ر
زمين فضل را كان گوهر و ياقوت بودن 222 ر
زمين هر ثقل كه ممكن گردد برگيرد 46 ر
زن آبستن از هر بوى ، نواله خواستى 57 پ
زن پير سپر مرده را از اين معنى خنده
تاريخ الوزراء ( فارسى ) — صفحة 370
مساهمون: نجم الدين ابو الرجاء قمى
ص٣٧٠