كشيدن 89 پ
روز سپيد ديو است و شب رنگى و مردم كودكان گهواره ، به ضرورت ترسان و لرزان بايد بود 139 پ
روز صبوح جرعه بر سر گل ريزند 117 پ
روز عمر ايشان به نماز شام رسيد 157 پ
روز كوتاهبخت 72 ر
روزگار آهك داروى چشمها كرده است 113 ر
روزگار از حكم او پاى بيرون ننهد 210 ر
روزگار از اقبال اطلس كه جهت جاهلان مىدوزد ، كلهوار به عالمان نمىبخشد 220 پ
روزگار او بر اكتساب محامد مقصور است 193 ر
روزگار او را چنان بيفشرد كه خون به ناخنش بيرون آمد 76 پ
روزگار او را چون گل ببوييد و بينداخت 214 پ
روزگار او شبى بود كه در آن وطواط هيچ نبيند 116 پ
روزگار بر كسى خشكريش كردن 81 پ
روزگار به حادثهء مرگ مردم آبستن است ، لابد باشد روزى بار بنهد 40 پ
روزگار به هر دم كه كامى زنيم به حساب عمر ما مىشمارد 140 ر
روزگار پوستين باژگونه كرد 119 ر
روزگار چون دريا است ، گاهى ببخشد و گاهى بكشد 200 ر
روزگار چون گل دو روى است 80 پ
روزگار چيرهدست تيزپاى 212 ر
روزگار خار فنا نهاد 190 ر
روزگار دشمنروى 154 پ
روزگار دوستكامى او بر دست داشت 222 ر
روزگار رنگآميز بدعهدتر از گل است و سياهدلتر از لاله ، چون سوسن سنان دارد و چون بيد خنجر 120 پ
روزگارش شبى آمد چون چشم آهو كه در آن نه ماه بود نه چراغ و نه آتش 23 پ
روزگار شبى شد كه آن را فردا نبود 203 پ
روزگار شيدا بسيار شكل كه در عقل نباشد ، پيدا كند 25 پ
روزگار شيشهء احتسام او بر زمين زد 136 پ
روزگار صدرنگ آميخت 202 پ
روزگار عنوان سعادت آمدن 159 پ
روزگار غدار به خون مردم تشنه است 219 ر
روزگار گذراندن 186 ر
روزگار مطربى بود كه راه به پردهء طربانگيز نمىبرد 209 پ
روزگار نيافتن 189 پ
روزگار هر روز جماعتى را درربايد ، و به دست مرگ بازدهد ، و جماعتى را بگذارد 140 ر
روزگار همه روز روشن نباشد 2 ر
روزگار همايون 220 ر
تاريخ الوزراء ( فارسى ) — صفحة 368
مساهمون: نجم الدين ابو الرجاء قمى
ص٣٦٨