ديده باريدن 104 ر
چون ديبا دوروى بودن 128 پ
چون ديدهء نرگس گشاده 101 ر
چون ديگى كه بيرونش سياه و در اندرونش داروئى چون زهر جهت بيمارى در حال نزع مىپختند 112 ر
چون ديو سفيد از كمين بيرون آمدن 61 پ
چون رخ رفتن نه چون فرزين 74 پ
چون رسن بافته بندبربند 165 پ
چون رشتهاى پر از مرواريد 199 پ
چون رعد زبان برگشادن 80 ر
چون رعد غريدن 164 ر
چون ركاب در پاى كسى افتادن 215 پ
چون روز كوتاه شود ، شب دراز گردد 203 پ
چون زبان مونس بىسخن 130 ر
چون زبان لاله لال است به زبان خاك گوياست 218 پ
چون زره گرهبرگره 165 پ
چون زلف بنفشه پرخم گشتن 86 ر
چون ز منى كه خواهد بدود 34 ر
چون زن پاكيزه كه سپيدى در موى خويش بيند 58 پ
چون زنجير بند ايشان بر سر بند آمد 208 ر
چون سايه بر رخسار رفتن 212 ر
چون سايه پيش كسى رخ بر زمين 100 ر
چرخ سبزپوش را اگر دست رسد ، خورشيد ماه را گوش گرفته و پيشكش كند 209 پ
چون ستارهها رخشان و درفشان 225 ر
چون ستره وقت تطهير سر فرج نبريدن 20 ر
چون سرطان كه در سال هفت بار پوست گذارد 28 ر
چون سر قلم مقط 50 پ
چون سر كلك سرنگون آمدن 204 ر
چون سكان سركوفته آمدن 204 ر
چون سكه زر سيلى خورده 77 ر
چون سنگ آسيا بودن كه دانه را زيروزبر كند و بانك دارد 11 ر
چون سنگ آسيا سرگشته شدن 92 ر
چون سنگ زيرين آسيا شدن 195 پ
چون سوزن پوشيده برهنه باشد 221 ر
چون سوسمار اعتماد قدرت بر باد هوا داشتن 14 پ
چون سوسن ده زبان داشتن 97 پ
چون سوسن صد زبان 192 پ
چون سوسن همه زبان گشتن 127 پ
چون سوزن يك چشم 135 پ
چون سها در مقابل آفتاب بودن 19 ر
چون شاخهاى لبلاب بهم برپيچيدن 125 ر
چون شانه شاخشاخ شدن 210 ر
چون شتر گردن كژ داشتن 126 ر
چون شتر ماده كه سوى پوست بچه كه پر از كاه كنند قانع شود 9 پ
چون شترمرغ كه نهپرد و نه بار كشد 36 پ
تاريخ الوزراء ( فارسى ) — صفحة 346
مساهمون: نجم الدين ابو الرجاء قمى
ص٣٤٦