چون پيل خويشتن را بودى يا پادشاه را 198 پ
چون تارك اقرع تهىدست 133 پ
چون تختهء صفرا آمدن 164 پ
چون تن نرگس كه از سيم باشد و سرش از زر 162 ر
چون تير از كمان آمدن 90 ر
چون تير با مردن راست بودن 166 ر
چون تير بر نشانه آيد ، محمدت تيرانداز را كنند 199 پ
چون تير ستاق هر شب جاى ديگر بودن 30 ر
چون تيرى كه ناخوانده بر مردم رود 58 ر
چون تيغ سر تا قدم كوفته شدن 208 ر
چون تيغ هر دو روى بر يك صفت شدن 150 ر
چون ثريا مجتمع و چون بنات النعش متفرق 42 ر
چون جرعه دور افگندن 9 پ
چون جگر بىخويش آمد 34 ر
چون جلاجل فغان كردن 124 ر
چون جوانى رفت كه بازنيايد 200 ر
چون جوز هندى پرمغز بودن 130 پ
چون چشم غلامان خفته و چون زلف ايشان آشفته 109 پ
چون چشم مگس از روى بيرون افتاده 77 پ
چون چشم ملخ جفن ندارد 17 ر
چون چشم نرگس همواره بيدار 171 پ
چون چنبر سروپاى برهم 210 پ
چون چنگ پرناله 179 ر
چون چنگ روىدرروى نهادن و در نالهزارى افتادن 129 ر
چون حاجبانند كم در پيش روند 234 ر
چون حلقه بر در بودن 191 ر
چون حلقهء ميغ كه در آن زحمتى باشد 191 ر
چون خار آتش زدن 229 ر
چون خر در وحل افتادن 183 پ
چون خر عزيز بود كه پس از صد سال زنده گشت 143 پ
چون خفاش بىپر پريدن 83 پ
چون خلق عيسى نامخلوق نامزروق 107 پ
چون خورشيد از زير ابر بيرون آمدن 84 پ
چون خورشيد و ماهند كه گر بر آسمان تاريك بودى 222 پ
چون خورشيدى كه به مغرب نرسد 94 پ
چون خوشه صد زبان داشتن 166 ر
چون چوگان خم آمدن 85 پ
چون دانه در زير خرمن 210 ر
چون دامن از دست او بكشيدند گريبان گرفتن 106 پ
چون درختى كه نه بار آورد و نه سايه افكند 36 پ
چون دست موسى منور 134 ر
چون دل بيمار خفقانى نمودن 33 پ
چون دل مادر موسى فارغ شدن 112 ر
چون دولاب گرديدن و ناليدن و از
تاريخ الوزراء ( فارسى ) — صفحة 345
مساهمون: نجم الدين ابو الرجاء قمى
ص٣٤٥