چشم به سرمهء بشارت مكتحل شدن 24 ر
چشم بيداربخت 147 پ
چشم پسين كه درد كند به ميل مكتحل شود 74 پ
چشم به راه و گوش به در بودن 211 ر
چشم بىجفن ماهى و زنبور 53 ر
چشم تر بر محاسن او تافتن 209 پ
چشم جهانبين جهان 221 پ
چشم حربا را از روى آفتاب باز گردانيدن 171 پ
چشم حيف و ميل را ميل دركشيدن 206 پ
چشم خلل كردن 111 ر
چشم خورشيد رارمدى نباشد 155 ر
چشم رضاى خواب 226 پ
چشم روزگار 226 ر
چشم روزگار و قلم عالم علم 223 ر
چشم روشن شدن 150 ر
چشمزخم ايشان به خلاف چشمزخم فلك بود كه آن را جهت اصلاح سوزند 201 ر
چشمزخم بيفتاد 151 پ
چشمزده شدن 163 پ
چشم كور را روز و شب يكى باشد 107 ر
چشم گشادهء روباه 61 ر
چشم ملخ را جفنى نيست تا برهم زند 17 ر
چشم منور شدن 207 پ
چشم نابينا حال او دردمند گشت 109 پ
چشم نابينا را سرمه و ميل هر دو يكى باشد 168 ر
چشموچراغ عالم 208 ر
چشمهء آب حيات بيناست 173 پ
چشمهاى كه از آن آب خورند نشايد كه بينبارند 13 پ
چشمهها از چشمها روان شدن 185 پ
چشمهء خورشيد جهان گرد 21 ر
چشمى كه در اين آفتاب نگرد ، چندان اشك بارد كه كور شود 198 پ
چمن سرو روان سروران 13 ر
چنان برنشست كه جاى رديف باز نگذاشت 65 ر
چنان بوى ديگر به مشام نرسيد 183 پ
چنان كه خورشيد جهان را روشن كند ، خط او چشمها را روشن گرداند و عالم افروزد 211 ر
چنان كه كهربا كاه ربايد ، اين رحبه غم از دل برد 192 ر
چنان كه گرما و سرما به آفتاب تعلق دارد آبادانى و ويرانى جهان از پادشاه ظاهر شود 230 ر
چنان كه مىآمد مىراند 118 ر
چنان وداع كرد ، كه تير كمان را 129 پ
چندان حلقه بر در عذر زد كه در شكسته شد 92 پ
چندين سر 106 پ
چنگال قضا تير گشتن 111 پ
چنگال تقدير روى شوكت او بخراشيد 151 پ
چنگ تنها از ابريشم نالد 214 پ
چنگ در كاسه زدن 87 ر
تاريخ الوزراء ( فارسى ) — صفحة 342
مساهمون: نجم الدين ابو الرجاء قمى
ص٣٤٢