جهان غدار پيوسته فضلا را رنجور دارد و جاهلان را شادمان 156 ر
جهان غدار مردم نيم سير را از سر خوان برگيرد 40 ر
جهان غدار مشكساى ، زهرافشان آمد 139 پ
جهان فضلا را چنان است كه صدف مرواريد را 33 ر
جهان كه در رگهاى ما خون نمىگذارد ، بر رگهاى ما ايفاء نمىكند 130 ر
جهبذان امور و عاقلان روزگار 82 پ
جهودان بىكار روز شنبه 9 ر
جهينهء اخبار 50 ر
جيب غيب 180 پ
چ چابكدست 102 پ
چابك فرزانه 117 پ
چادر احرام مردان را روا باشد 203 پ
چادر زنان بر سر نهادن 203 پ
چاشتگاه 89 - 123 پ
چاشنىگير خيرات خوان مغفرت او بياراست 174 ر
چاك باز زدن 60 پ
چاك عبوديت باز نمودن 228 پ
چاكرى دودمساز 186 ر
چاه به آب بردن 62 ر
چاه به اندازهء خويش بايد كند 7 ر
چاه نزديك را ريسمان دراز به كار نيايد 22 ر
چاهى كه از آن آب برميگيرند آب خوش باشد و چاهى كه آب برنگيرد بگندد 173 ر
چراغ آنگاه ميرد كه خوش خندد 62 پ
چراغ با باد پايدار نماند 62 پ
چراغ برابر ماه كجا باشد 26 پ
چراغ بردن و بجايش شمع نهادن 16 پ
چراغدان بخت او را شش هفت روشن شد 105 ر
چراغ در دست كور 28 ر
چراغ دولت در شب تابستانى باز - گرفتن 62 پ
چراغ روشن را هم اندك مايه تاريكى باشد 166 پ
چراغ نشاندن 86 پ
چراغى تير مىكرد كه آن را سربريده بودند 188 ر
چراغى در معرض آفتاب 191 پ
چرب گفتار 77 پ
چرخ آينهفام و گلشن سير آسمان هر روز به شكلى ديگر نمايد 214 پ
چرخ سبزپوش را اگر دست رسد ، خورشيد ماه را گوش گرفته و پيشكش كند 209 پ
چرخ سرگردان 84 پ
چرخ فلاسفه شكستن 207 پ
چرغ تيز چنگال از حبارى عاجز آيد 10 ر
چشمهء آب حيات 67 پ
چشم آنچه پيرامن آن بود نبيند كه پارهاى از وى دور باشد 226 ر
چشم آهو به سرمه حاجت نبود 33 ر
چشم باز نه از مذلت دوزند 125 پ
چشم بد باز داشتن 73 ر
چشم بر راه داشتن 122 ر
تاريخ الوزراء ( فارسى ) — صفحة 341
مساهمون: نجم الدين ابو الرجاء قمى
ص٣٤١