بىطرب در رقص آمدن 50 پ
بىطنبور رقص كردن 81 پ
بىلگام بر اسب سركش نشستن 86 ر
بىموجبى با مردم خشم گرفتن 145 ر
بياباننشين از زمينلرزه نترسد 170 ر
بيابانى كه خيال در آن گمره شود 96 ر
بياض چشم روزگار و سواد آن 4 ر
بياض مثال او را هيبت شمشير بود و مداد چون خون 202 ر
بياض و سواد چشم 70 ر
بيخ كسى از بن كندن 195 ر
بيدق پيوسته مستقيم رود ، چون فرزين شود رفتار كژ آيد 178 پ
بيذق اگر فرزين شود هم ، بيذق باشد 47 ر
بيذق تا سفر نكند فرزين نشود 212 پ
بيذق چون فرزين شود دوم پادشاه باشد 90 پ
بيذق ، رخ ، پيل ، فرس 60 پ
بيرق پيشرو باشد 17 پ
بيرق راست كردن 105 ر
بيرق روز و خبر شب بسيار كس را بر زمين زده است 100 ر
بيرون ديگ پاكيزهتر از اندرون آن بودن 15 ر
بيش از شفقت سياف كه آن را كه سياست كند چشم باز بندد 145 پ
بيضه باز گذاشتن 98 پ
بيمار از وقت تب غب و ربع ترسد 137 پ
بيمارى كه علت به علت ديگر برخيزد 133 ر
بيناى خفته با كور يكسان است 128 پ
پ پادشاه آتش است ، هركه به وى نزديكتر ، از سوختن پرخطرتر 97 پ
پادشاهان جبار 1 پ
پادشاه چون آتش است ، از دور سرمازده را تابش دهد ، اما از نزديك بسوزد 24 پ
پارهء آينه بود آكه آن را به آينه كردند 163 پ
پارهء عظمت او بسر درآمد 179 ر
پاكيزه اشغال 158 پ
پالان مركوب به گردن آوردن 56 پ
پالهنگ در گردن كردن 132 پ
پاى از خط طاعت بيرون بردن 216 ر
پاى از ركاب افتادن 185 پ
پاى او محفه بود ، كه برادر جنازه است 111 پ
پاى باز آوردن 175 پ
پاى برگردن نهادن 114 پ
پاى به قدر گليم كشيدن 71 پ
پاى بر تنگ بست زدن 72 پ
پاى بر دم مار نهادن 151 پ
پاى برگردن مردان جهان نهادن 9 ر
پاى بر گنج فرو رفتن 192 ر
تاريخ الوزراء ( فارسى ) — صفحة 332
مساهمون: نجم الدين ابو الرجاء قمى
ص٣٣٢