126 ر
به كيسه ساقط شدن 71 پ
به گزاف گفتن 98 پ
به محقرى مكتب گذاشتن 74 ر
به مراعات روزگار مغرور نبايد بودن ، دم او دم مشعله است كه از آتش باشد 186 ر
به مردم نجل آموختن 16 پ
به مشكان او متنسم روائح ظفر شدند 119 ر
به مصابيح و منا مقرون گشتن 110 ر
به مصادره اوصال يسار او از هم فرو گسست 76 پ
به مصادره دادن 179 پ
به مقعد صدق رفتن 184 پ
« به من ينقص » فروختن ، نه « بر من يزيد » 219 ر
به منصب متحلى شدن 159 پ
به منصب موسوم شدن 32 ر
به مهمان رفتن ، مهمان كردن 5 ر
به ميان راه رها كردن 72 پ
به نبض تب مشغول شدن 96 پ
به نجاست تيمم كردن 47 ر
به نردبان بر فلك نشايد رفتن 206 پ
به نردبان كسى بر بام رفتن 49 ر
به نشستن او جهان برخاست 175 ر
به نظمتر از دندان بودن 108 ر
به نمى افتادن 92 ر
به نيم راه ماندن 210 ر
به وجود ايشان لعنت از ابليس افتاد 18 پ
به وقت ضرورت آبريز بايد رفتن 126 پ
به وقت نان خوردن دود روى او كم از دود مطبخ نبودى 107 ر
به هر باد خرمن افشاندن 14 ر
به هر خنده هزار دل شيفته 207 پ
به هزار جاهل كامران ، يك عالم را نيم سيرى نيست 72 ر
به هفت آب شستن 210 ر
به هلال عيد فطر خرم شدن 91 پ
بههم بودن 199 ر
به هنر آراسته 80 ر
به هنگام نبرد شير شرزه پيش او كاهل باشد 226 پ
به هوس برنشستن 5 ر
به هيچ شراب سيراب نبودن 164 پ
به يك شكم زادن 233 پ
بهار جهانآراى 69 پ
بهار خندان نمود ، و بر زبر خزان بود 195 ر
بهارگاه 119 پ
بهستون به هاون نشايد سودن 220 ر
بهشت برين 5 ر
بهشت جاودانه محط الرحل او شد 207 ر
بىآواز 2 ر
بىآلتى و بىشرمى 149 ر
بىآنكه مورى را رنجى رسد 230 ر
بىانديشه و رويه كار شروع كردن 119 ر
بىبرگى 81 پ
بىخبرتر از برادران يوسف از صاع كه دربار ايشان نهادند 228 ر
بىزبانتر از خلخال و دلبران 92 پ
بىسيمى 109 پ
تاريخ الوزراء ( فارسى ) — صفحة 331
مساهمون: نجم الدين ابو الرجاء قمى
ص٣٣١