تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ الفي ( فارسى ) — صفحة 5200

مساهمون:

ص٥٢٠٠
و در اين سال ميرزا ابراهيم سلطان ، حاكم فارس بىحضور شده به اجل طبيعى درگذشت و ميرزا شاهرخ از شنيدن اين خبر به غايت غمگين و اندوهناك شد و مراسم تعزيت به جاى آورد و چهل روز تمام خلايق در لباس عزا بودند و بعد از آن به حكم آن حضرت امرا را از عزا بيرون آورده خلعت‌ها دادند . و حكومت فارس نامزد اميرزاده عبد اللّه سلطان ، ولد ميرزا ابراهيم كه در صغر سن بود شد و شيخ ابو الخير به نيابت شاهزاده به سرانجام مهام آنجا قيام مىنمود . و در سيم رمضان ميرزا بايسنقر بن ميرزا علا الدوله متولد شد و طوى به عظمت دادند . و در بلدهء هرات و توابع ، در اين سال طاعون عظيم بود . و ديگر در هرات تا آن وقت طاعون نشده بود و طغيان آن مرض به حدى رسيد كه در يك روز ده هزار كس فوت شد . و شيخ زين الدين خوافى در اين ايام فوت شد و جمعى ديگر از اعيان و اكابر و فضلا و علما داعى حق را لبيك اجابت گفتند . و خواجه عبد القادر گوينده كه از غايت اشتهار محتاج تعريف نيست در اين ايّام فوت شد و بلوكات شهر هرى اكثر خراب شد . و چون اين خبر به عرض آن حضرت رسيد ، حكم فرمود كه بعد از اين مكاتيب اهل هرى را نگشايند ، كه موجب تفرقهء خاطر نشود . و اول بهار به جانب آذربايجان روان شدند و به آهستگى قطع منازل نموده تمام اعيان آذربايجان به درگاه آمدند و تابستان در تبريز گذشت و بار ديگر ممالك آذربايجان روى به آبادانى آورد . و ميرزا محمد جوكى كه به رسم ايلغار به تعاقب امير اسكندر رفته بود تا ارزنجان كه در تصرف قراعثمان بود رفت و قراعثمان كه هميشه به اخلاص تمام سلسلهء صاحبقران را خدمت مىكرد ، مراسم مهماندارى را به جاى آورد و دختر خود را در سلك ازدواج شاهزادهء عالميان درآورد و طوى به عظمت ترتيب كرد . و اين خبر موافق مزاج آن حضرت افتاد و ميرزا محمد جوكى را تحسين كرده حكم به معاودت فرمود ؛ چه ، امير اسكندر به غايت دور رفته بود . و در اين سال قيصر روم در كشور انام « 1 » ( ؟ ) تابستان گذرانيد و در مملكت او طاعون عظيم بود . و در اين سال هشتصد و سى و هشت در مصر امرى كه نقل آن لايق به سياق اين مختصر باشد ، سانح نشد ؛ بجز آنكه جانى بيگ صوفى كه در ابتداى دولت اشرف از حبس گريخته بود ، در اين مدت هرچند اشرف تفحّص مىكرد از احوال او خبر نمىشد در روم پيدا شد و جمعى از تركمانان ذو القدر به او ملحق شده آغاز فتنه‌انگيزى كردند و سلطان اشرف در فكر دفع او
هامش
( 1 ) . م : بىنقطه .