يكى از نوكران او نزديك به حرم غزنين خان رفته او را دشنام داد و مردم غزنين خان منازع شده غوغا بلند شد . و عثمان خان يك منزل از پدر جدا شد و به امرا و لشكريان پيغامها فرستاد و وعدههاى جميل كرد . و سلطان هوشنگ دانسته تغافل كرد و با ملك مغيث مشورت كرده به هرطريق كه بود عثمان خان را به اردو آوردند . و چون سلطان به عزيمت تخريب حوض بهيم متوجه جانب امين بود ، به وقتى كه عثمان خان و هردو برادر او حاضر بودند ، سلطان هوشنگ حكم كرد كه هرسه را گرفته به ملك مغيث سپردند و او به قلعه ماند و نزد سلطان به حوض هم نرفته آن حوض را كه از عمارات قديم بود ، ويران كردن آغاز نمود و غافل ايلغار نموده به كوه جانوه رفت و مقدم آنجا را شكست داده تمام اموال او را به دست آورد و مظفر و منصور معاودت نموده جمعى را به تخريب آن حوض برداشت و خود به مستقر حكومت خود مراجعت نمود ، و در هوشنگآباد بىحضور شد و روزبهروز مرض اشتداد كرد . تا آنكه بر سلطان ظاهر شد كه مرض موت است . بنابرآن ، غزنين خان را به حضور طلبيده ولىعهد كرد و انگشترى خود را به او سپرد و محمود خان را كه به غايت قوى شده بود ، طلب داشت و دست غزنين را به دست او داد و سفارش بسيار كرد .
و چون از پيش پادشاه بيرون آمدند ، غزنين خان كه از محمود خان در انديشه بود ، به او گفت كه « وقتى خاطر من جمع مىشود كه تو سوگند ياد كنى . » پس محمود خان بر اتفاق سوگند خورد . و جمعى كه به عثمان خان متفق بودند ، كس نزد محمود خان فرستاده او را ملامت كردند و او در جواب گفت كه « به موجب حكم سلطان سلطنت تعلق به غزنين خان دارد . » و غرض محمود خان آن بود كه عثمان خان كه فى الواقع شايستهء سلطنت بود ، به اين بهانه دفع شود و دفع غزنين خان در كمال آسانى ميسر است . و تدبيرش موافق تقدير افتاد و چنان كه مذكور شود سلطنت مالوه بر او قرار گرفت .
القصّه ، منزل به منزل بىحضورى سلطان زياده شد . تا آنكه ظفر نامى كه به عثمان خان متفق بود ، از لشكرگاه فرار نموده و غزنين خان اراده نمود كه جمعى را به تعاقب وى فرستد .
در اين وقت كه سلطان هوشنگ بيهوش شده بود ، كس نزد مير آخور فرستاد و پنجاه اسب طلب نمود . مير آخور چون هنوز مىدانست كه سلطان در حيات است ، در اسب دادن مضايقه مىكرد و نزديك به سراپرده به آواز بلند مىگفت كه « به غير حكم سلطان ، اسب نمىتوانم داد . » و اين آواز به گوش هوشنگ رسيده به هوش آمد و گفت كه « تركش من كجاست ؟ » غزنين خان چون از افاقت سلطان خبر شد كس به طلب امرا فرستاد . و امرا به گمان آنكه سلطان فوت شده و غزنين خان ارادهء گرفتن ما دارد حاضر نشدند . محمود خان نزد غزنين خان آمده و غزنين خان با او مشورت كرده [ 578 ب ] گفت : « ظفر گريخت . منادىها به ايدر رفته عثمان
تاريخ الفي ( فارسى ) — صفحة 5202
مساهمون: غلام رضا طباطبايى مجد
ص٥٢٠٢