خان را خلاص كند . » محمود خان گفت كه « او نزديك ملك مغيث ، پدر من است . چگونه خلاص خواهد شد ؟ » غزنين خان گفت كه « دختر مغيث در خانهء عثمان است و خاطر من دغدغه دارد . » محمود خان ديگر باره سوگند خورد كه « من و پدر با تو متفقايم . » و غزنين تسلى شده كوچ كردند .
و يك منزل به قلعه مانده بود كه جمعى كه به عثمان متفق بودند ، انديشه كردند كه به هرچه زودتر به قلعه درآييم شايد تقريب خلاصى عثمان خان شده ، بدين سبب با آنكه هوشنگ در نزع بود بلكه از هم گذشته محفّه را به تعجيل به جانب شهر روان كردند . و آن خبر به محمود خان رسيده كس فرستاد و خواجه سرايان و نزديكان را ملامت كرده به توقف امر كرد .
و ايشان ناچار در مقام . . . « 1 » آمدند و گفتند كه « به وقت سوارى ، سلطان در حيات بود و تعجيل مىكرد كه زودتر به شهر رويد . به حكم او روان شده بوديم . اكنون او درگذشت . حكم از [ آن ] شماست . »
و غزنين خان و محمود خان متعاقب رسيده فرود آمدند و محمود خان بار ديگر با غزنين خان بيعت كرده سوگند خورد و تمام امرا كه همراه بودند چون طاقت مقاومت محمود خان نداشتند بالضروره با غزنين خان بيعت كردند و تابوت سلطان هوشنگ را برداشته متوجه شهر شدند و محمود خان به در دروازهء شهر آمده پدر را آواز داد . ملك مغيث بيرون آمده غزنين خان را ملازمت كرد و محفّهء سلطان را به مقبرهء سلاطين مالوه - كه در كمال تكلف ساخته بودند - برده دفن كردند و غزنين خان به دولتخانه رفت و ملك مغيث مقاليد خزانه و قلعه را آورده سپرد و محمود خان به غزنين خان گفت كه « من به عهد خود وفا كردم . اكنون نوبت شماست . »
و در يازدهم سنهء هشتصد و سى و هشت [ هجرى ] غزنين خان را به سيف الدين محمد شاه مخاطب كردند و بر تخت نشاندند . و عثمان خان و هردو برادرش را به قتل آوردند و چهارده كس را از برادران صغير ايشان و برادرزادگان ميل كشيدند و جمعى ديگر را كه به ايشان متفق بودند ، به قتل آورد . و محمود خان چون نظر بر مصلحت خود داشت ، در برانداختن فرزندان هوشنگ تقصير نمىكرد . و مدت سلطنت هوشنگ سى سال بود . و محمد خان ، ملك مغيث را به خان جهان ملقب ساخت .
هامش
( 1 ) . ق : يك كلمه ناخواناست .