شد . و بر زبان خلايق افتاد كه قرقماس ، نايب حلب با جانى بيگ اتفاق دارد و بدين جهت سلطان ، قرقماس را طلب نمود . و قرقماس بىتوقف به مصر رفت و معزول شد و اينال ، اتابك مصر حكومت حلب يافت و امير چقماق علايى اتابك شد .
و در هشتم محرم اين سال محمد خان ، حاكم دهلى در مقام دفع سرور الملك شد و سرور الملك پيشدستى كرده با مردم خود به درون سراپردهء پادشاه رفت كه دستبردى نمايد .
اما به پاى خود به كشتنگاه [ 578 الف ] رفت ؛ چه ، محمد خان جمعى را مستعد كرده بود كه چون او به درون آمد كارش را به اتمام رسانند . و به موجب فرموده چون سرور الملك قدم به درون سراپرده نهاد ، در لحظه كشته شد و پسران ميران صدر را گرفته گردن زدند و ديگر رفقاى سرور الملك در ميان خانههاى خود محكم شدند . و محمد خان كس نزد كمال الملك فرستاده او را آگاه كرد و او با لشكر مستعد از دروازه . . . « 1 » به درون شهر آمد و تمامى مخالفان را كه به قتل ولىنعمت خود اقدام نموده بودند ، به دست آورده به قتل رسانيد و كمال الملك و ديگر امرا ديگر باره با محمد شاه بيعت كردند . و كمال الملك كمال خان شده منصب وزارت يافت ؛ و ملك چيمن به غازى ملك مخاطب شد ؛ « 2 » و ملك اللّهداد خطاب قبول نكرده برادر خود را دريا خان نام كرد . و در ماه ربيع الأول چون خاطر از مهمات دهلى فارغ شد ، عزيمت ملتان فرمود و عماد الملك آمده ملازمت كرد و تمام فتنهها بر طرف شد و سلطان از ملتان به دهلى معاودت نمود .
و آنچه در مالوه سانح شد اين است كه سلطان هوشنگ را هفت پسر بود [ و ] سه دختر كه از دختر عادل خان ، حاكم ايسر متولد شده بودند . عثمان خان و فتح خان و هيبت خان با هم متفق بودند و غزنين خان - كه پسر بزرگ بود - و احمد خان و عمر خان و الوس خان اتفاق داشتند .
و هميشه ميان عثمان خان و غزنين خان نزاع بود و جمعى از لشكر طرف او ، برخى به جانب اين بود . و سلطان هوشنگ از اين مخالفت پيوسته اندوهگين بود . و ملك مغيث و پسر او ، محمود خان كه به غايت عاقل و كاردان بود در استرضاى سلطان هوشنگ سعى بسيار مىكرده ، چنان كه مكررا بر زبان سلطان هوشنگ گذشت كه « محمود خان لياقت آن دارد كه ولىعهد من باشد . » و ملك مغيث از روى عجز به عرض رسانيد كه « بقاى عمر شاهزادگان باد . ما بندگان را بجز جانسپارى و خدمتكارى امرى ديگرى در خاطر نيست . »
تا آنكه در سفر كالپى عثمان خان نسبت به غزنين خان بىادبى بسيار كرد ، به حدى كه هر
هامش
( 1 ) . نسخ : بياض . منتخب التواريخ : بغداد ؛ تاريخ فرشته : دروازهء بدائون .
( 2 ) . منتخب التواريخ : « و به دستور قديم حاكم بدائون شد و امروهه اضافهء او گشت .