تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ الفي ( فارسى ) — صفحة 5196

مساهمون:

ص٥١٩٦
على ما فرض اللّه قسمت كردند و تمام سيورغالات ميرزا بايسنقر به ميرزا علا الدوله با راه و رسم او در ديوان اعلى مرحمت شد . و ميرزا محمد جوكى بهادر در اين وقت در گرمسير و افغانستان بود . بعد از شنيدن اين واقعه مضطربانه به ملازمت پدرآمد و چندان زارى كرد كه نزديك به هلاكت رسيد . و آن حضرت ، فرزند سعادتمند را نصايح سودمند داد . و ميرزا الغ بيگ نيز از شنيدن اين خبر اضطراب بسيار كرده در مراسم بهار بعد از معاودت لشكر ماوراء النهر كه به جانب مغولستان رفته بودند ، با اكابر آنجا به ملازمت آمد و جراحت تعزيت شهزاده بازتاب شد . و ميرزا الغ بيگ آش بزرگ داد و هشتم شوال مرخص شده عازم سمرقند شد . و در روضة الصفا منقول است كه نوبتى ميرزا بايسنقر با منجمان حكم كرد كه زايچهء طالع او را ملاحظه نموده آنچه برايشان ظاهر شود به عرض رسانند . ايشان بعد از امعان نظر معروض داشتند كه مادام الحيوة دولت و اقبال ملازم ذات فرخنده صفات است . ميرزا پرسيد كه « عطيهء عمر چند است ؟ » ايشان در جواب گفتند كه « طالع در كمال قوت است و هميشه كامران و كامياب و به عيش و عشرت خواهد گذشت . » ميرزا باز همان سئوال اعاده كرده و ايشان همان جواب گفتند . ميرزا بايسنقر مبالغه از حد برده ايشان را سوگند داد و به الحاح تمام از ايام حيات استيفا نمود . منجمان بالضروره به عرض رسانيدند كه قريب به چهل سال . و ميرزا بايسنقر از اين سخن غمناك شد و بعد از آن حيات را غنيمت [ 577 الف ] مىشمرد و ساعتى بىشراب و شاهد نمىبود . تا آنكه از كثرت شرب بىحضور شد . و قيصر روم در اين سال سنان پاشا و اسحاق بيگ و ترخان را به قلاوزى « 1 » علاء بيگ ارنوس اغلان به ولايت ارناؤط فرستاد و آن ولايت مسخر شد و خود به قشلاق در ادرنه كرد . و در سنهء هشتصد و سى و هشت حاكم مصر ، ملك اشرف برسباى چون به مصر آمد در فكر دفع امراى بزرگ شد و نخست امير سودون بن عبد الرحمان را كه اول حاكم شام و در اين وقت اتابك مصر بود و در سفر آخر بىحضور بود و در محفّه همراهى كرد ، از آن منصب عزل كرده حكم كرد كه به قدس رود . و او التماس كرد كه ترك نوكرى كرده در قاهره باشد . و التماس او درجهء قبول يافت و بعد از چندگاه منصب اتابكى به امير اينال مفوّض شد . و جارقطلو ، حاكم شام كه سلطان از او در حساب بود ، در اين سال فوت شد . و سلطان به واسطهء امتحان كس نزد سودون بن عبد الرحمان فرستاد كه « حكومت شام را اگر قبول مىكنى به تو مىدهم . » سودون بن عبد الرحمان بازى خورده قبول كرد . سلطان دانست كه هنوز او ترك
هامش
( 1 ) . قلاوز - بلد ، راهنما .
تاريخ الفي ( فارسى ) — صفحة 5196 | غلام رضا طباطبايى مجد / قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى