دختر خليفه انصار در خانهء او بود - كتابتى به خليفه انصار نوشت و خبر فوت شاه را اعلام نمود . و خبر كرد كه « بىتأمل و توقف قصد اسماعيل ميرزا بايد نمود كه ما اينجا سلطان حيدر ميرزا را به حكومت برسانيم . » و جلودار جلد اعتمادى خود را نزد او روان كرد . و جلودار چون به چمن سلطانيه رسيد به حسب اتفاق سليمان خليفه شاملو ، حاكم [ 732 الف ] سلطانيه در آن صحراى دلگشا به سير و شكار مشغول بود . و نظرش بر آن جلودار افتاد كه به تعجيل مىرفت . پس او شخصى را فرستاد و جلودار را بازداشت و از وى استفسار احوال نمود .
جلودار جوابهاى مضطربانه گفت و سليمان خليفه را يقين شد كه امرى عظيم واقع شده است .
خواهىنخواهى كتابت را گرفته مطالعه نمود .
و چون بر مضمون مطلع شد ، فى الحال قاصد را به قتل آورد و با چند كس از خواص خود از همانجا به طرف قلعه ايلغار كرد . و كس نزد نوكران خود به سلطانيه فرستاد و حقيقت حال را اعلام نمود . و از باد صبا سرعت سير استعاره كرده به قلعهء قهقهه رسيد . و از قوت طالع اسماعيل ميرزا ، خليفه انصار در اين وقت به شكار رفته بود . و سليمان خليفه به پاى ارك قلعه آمد ؛ چه ، قلعهء قهقهه بر فراز كوهى به غايت مرتفع واقع است و يك طرفش كه از پانصد گز ارتفاع بيشتر دارد سنگ خاره است . و هيچ حاجت به محافظت و نگهبان ندارد .
و اسماعيل ميرزا هميشه بر كنار اين برج آمده با مردم پايين سخن مىكرد . و تماشاگاه او به همين بود . و جمعى از قلندران از اطراف و جوانب جمع آمده در اين مكان مىبودند . و ميرزا از بالاى قلعه ايشان را به تصدقات خوشحال مىكرد . و سليمان خليفه كه بر حقيقت اين حال مطلع بود ، به اين موضع آمده ميرزا را به آواز بلند طلب داشت . و ميرزا چون سر از برج بيرون كرد سليمان خليفه نام و حال خود بر سر زبان آورد و گفت « آنقدر محافظت خود مىبايد كرد كه من به اردبيل و تبريز - كه به غايت نزديك است - رفته ، جمعى از لشكريان را به كمك بياورم . » و همان لحظه به اردبيل رفت .
و اسماعيل ميرزا چون از فوت شاه آگاه شد ، اولاد امير اصلان افشار را طلبيده اين سخن را در ميان آورد و مقرر شد كه جمعى از مردم خليفه انصار را كه بر بالاى اركاند به هرحيله توانند دفع نمايند و تا رسيدن كمك ارك را محافظت نمايند ؛ چه ، ارك كه بر فراز سنگى خارا واقع است و به گچ و آجر ساختهاند ، و هرگاه دو سه زينه شكسته شود و از بالا جمعى مانع تعمير شوند ، گرفتن قلعه در كمال اشكال است . و يكى از افشاران نزد خليفه انصاريان رفته گفت كه « ميرزا به غسل محتاج است . » و آب از چاه قلعه كه به غايت عميق است ، محافظان به نوبت مىكشيدند . بدين بهانه سه چهار كس آنها را نزد ميرزا آورد .
و ميرزا فرمود كه « امروز به آب بسيار احتياج دارم . چند كس ديگر را طلب بنماى . » و يكى
تاريخ الفي ( فارسى ) — صفحة 5917
مساهمون: غلام رضا طباطبايى مجد
ص٥٩١٧