كه لايق افسر بود افتاد . لاجرم خايب و خاسر مراجعت نمودند . و چون تاريك بود و مخالفان پريشان شده بودند ، كسى تعاقب سلطان مصطفى ميرزا و همراهان نكرد . و سلطان مصطفى ميرزا را حسين بيگ و صدر الدين خان از دولتخانه بيرون آورده به منزل حسين بيگ بردند . و بعد از مشورت قرار دادند كه به خراسان روند [ 731 ب ] چه ، حاكم هرات ، شاهقلى خان سلطان استاجلو بود ، و سرى بيگ قورچى تير و كمان در وى حاكم بود ، و محمود بيگ صوفى اغلان استاجلو . . . « 1 » حكومت مىكرد .
و همچنين در اكثر محال خراسان يكى از اويماق استاجلو حاكم و داروغه بود و حسين بيگ كه صاحب خزانه بود و زر بىنهايت نزد او بود ، هرچه توانست از نقد و جنس با خود برداشته با سه هزار كس سوار در ركاب سلطان مصطفى ميرزا عازم خراسان شد . و سلطان مصطفى ميرزا كه از عدم اتفاق الوس قزلباش اطلاع داشت ، به حسين بيگ گفت كه « بردن من عيب است . » حسين بيگ از اين سخن برآشفت و سخنان درشت گفت ، بلكه اسب ميرزا را به تازيانه بزد . اما تا يك فرسخ زمين نصف مردم مراجعت كردند . و چون شب به نيمه رسيد زياده بر دويست سوار با ايشان همراه نماند .
و از ضعف طالع با آنكه مجموع اين مردم سالهاى دراز در قزوين و آن صحراها سير و شكار مىكردند ، در اين شب راه گم كردند و تا قريب به صبح در گلولاى و صحرا [ ى ] حسين بيكى سرگردان بودند . و در اين سرگردانى حسين بيگ و برادرش شاهقلى بيگ و دو سه كس ديگر باقى ماندند . و حسين بيگ ناچار به طرف همدان روان شد كه شايد خود را به ولايت قيصر روم رساند ؛ چه ، اكثر كردستان و تمام عراق عرب در تصرف خواندگار بود .
و چون نزديك به الوس بيات كه در صحراهاى همدان به سر مىبرند رسيد ، سلطان مصطفى ميرزا كه به رفتن روم راضى نبود و در اين چند روز از محنت به تنگ آمده بود از حسين بيگ بگريخت و به نواحى خانهء يكى از صحرانشينان آمده ، كارد مرصعى كه همراه داشت بيرون آورده به صاحبخانه داده در عوض نان طلب نمود . و آن شخص ماحضرى به نظر درآورد و خود نزد حاكم الوس رفت و حقيقت معلوم او كرد . و سردار طايفهء بيات با جمعى كثير ميرزا را احاطه نموده به منزل خود برد و به اسماعيل ميرزا اعلام نمود .
و آن جماعت چون صبح شد به در خانهء پريخان خانم آمدند و حكم تاراج قوم استاجلو و اولاد معصوم بيگ حاصل نمودند . و در يك لحظه خانهء بسيار به تاراج رفت . و زال كه زخم كارى داشت ، به خانهء خود رفته بود . جمعى رفته او را به مجلس آوردند و سخنان
هامش
( 1 ) . جاى يك كلمه خالى است .