متوسل گشت . و ميرزا شكر اللّه كه به غايت در آن وقت صاحب اختيار بود ، با جمعى ديگر به سلطان حيدر ميرزا طرح اخلاص افكندند . و علما نيز جمعى مثل مير علاء الملك مير عسس قاضى معسكر كه نزد شاه طهماسب از او سخنگوترى نبود ، و مير فخر الدين سماكى « 1 » كه دانشمندى متبحر بود ، به سلطان حيدر ميرزا ملتجى شدند . و شيخ حسين اردبيلى كه دعوى اجتهاد در مذهب سبعه مىكرد ، و مير سيد على محتسب و مير طاهر كاشى و تبع و لواحق ، غايبانه به اسماعيل ميرزا متفق گشتند .
اما چون پريخان خانم به سال از سلطان حيدر ميرزا بزرگتر بود و در خلوت به شاه راه سخن داشت و پدر او را به واسطهء محبت بسيار به شوهر نمىداد ، تمام امرا و وزرا به حسب ظاهر با او مدارا مىكردند و خادمان حرم شاهى نيز نسبت به او ظاهرا در كمال ادب سلوك مىنمودند . و پريخان خانم چون به غايت فهيم بود ، دانست كه معارضهء او با سلطان حيدر به جايى نمىرسد . و آخر به واسطهء رجوليت او غالب خواهد آمد . به عرض شاه رسانيد كه سلطان سليمان ميرزا برادر مادر پدرى او را كه به خادمى آستانهء على بن موسى الرضا ، عليه التحية ، در مشهد طوس مشغول بود ، طلب نمود .
و سلطان سليمان كه دو سال از سلطان حيدر ميرزا كلان بود ، چون به قزوين آمد ، شاه طهماسب در مقام تربيت او درآمد . و پريخان خانم به همگى همت در مقام آن شد كه او را صاحب اختيار ملك و مال كند . اما خدمتش به غايت پستفطرت و دنى جوهر بود . در ماه اول شروع در رفتن خانهء امرا به طمع پيشكش نمود . و نزد هركس آنچه مىديد و پسند خاطرش مىافتاد ، مىطلبيد . و بدين جهت در نظرها به غايت بىاعتبار شد . و كار به جايى رسيد كه هيچكس در حضور او اسب خوب سوار نمىتوانست شد ، بلكه انگشترى خوب در دست كسى نماند . اگرچه آنچه از مردم مىگرفت همان لحظه به ديگرى مىبخشيد و هرگز يك دينار نزد خود نگاه نمىداشت ، اما هيچ . . . « 2 » طمع را به كرم بىموقع او نمىپوشيد .
و پريخان خانم هرچند او را نصيحت كرد ، به جايى نرسيد . لاجرم از او نوميد شده علاج منحصر در اتفاق با اسماعيل ميرزا - كه عوام و خواص « 3 » الوس قزلباش او را خواهان بودند و بر حقيقت احوال او مطلع نبودند - دانست و به رسل و رسايل او را با خود متفق ساخته عهد و پيمان در ميان آمد . و والدهء شاه اسماعيل را كه سلطانم نام داشت و از الوس موصلو كه قومى از تركمان آققوينلو بود و شاه طهماسب به واسطهء عدم رغبت و بىاعتمادى به واسطهء حبس پسرش و ارادهء نكاح زن پنجم - كه به حسب شرع جايز نيست - طلاق داده بود و به عوض او
هامش
( 1 ) . م : مماكى .
( 2 ) . جاى يك كلمه بياض است .
( 3 ) . م : عام و خاص .