زن ديگرى را نكاح كرده و سلطانم در آستانهء ستى فاطمه به قم منزوى شده به عبادت مشغول مىبود ، در اين وقت او نيز به پريخان خانم مكتوبات نوشته اظهار اتّحاد نمود .
مجملا اسباب استيصال سلسلهء طهماسب به ابلغ وجوه به هم رسيد . و به حسب اتفاق در اواخر اين سال شاه طهماسب كه باسورى « 1 » قريب به پيشگاه « 2 » خود به هم رسانيده بود ، صاحب فراش گشت . و ايام بىحضورى امتداد يافت . و اطبّاى حاذق مثل ملا غياث الدين على و ملا نظام الدين على كاشى و مولانا كمال الدين شيرازى و ميرزا محمد ، برادر زينل بيگ در معالجه يد بيضا نموده ، مرض [ 718 ب ] روى به انحطاط آورد . « 3 »
و در ايام بيمارى شاه امرا به خانهء سلطان حيدر ميرزا آمدوشد بيشتر كردند ، بلكه اكثر اوقات جميع امرا در منزل او مىبودند . و پريخان خانم اين معنى را به رمز و كنايت به وقت فرصت به عرض شاه رسانيد و خاطر شاه از سلطان حيدر ميرزا اندكى آزردگى يافت . و بعد از صحت در آشنايى سابق با ميرزا اندك فتورى راه يافت .
و سلطان ابراهيم ميرزا ، ولد بهرام ميرزا را كه جوانى قابل و به فهم مستعد بود ، به درگاه طلب نموده و در مهمات ملكى او را صاحب اختيار نمود . و امراى استاجلو كه در درگاه بودند ، اين معنى را ادراك كرده متوحّش شدند . و شاه طهماسب كه به غايت عاقل بود ، به حسن تدبير ايشان را مطمئن گردانيد . و پريخان خانم سرانجام امورات ايران مستقل شد و آنچه مىخواست با شاه به هرطريق كه بود قرار مىداد . و درگاهش مرجع خاص و عام ايران شد .
و سلطان حيدر ميرزا كه به غايت عاقل و فرزانه بود ، در نيكوخدمتى چندان سعى نمود كه ديگر باره شاه در مقام تربيت او درآمد . و اعمال شنيع سلطان سليمان ميرزا در تربيت او دخل بسيار داشت . و از سلطان ابراهيم ميرزا نيز بعضى امور كه ناپسند خاطر اشرف بود ، به ظهور آمد . اما شاه طهماسب در محافظت اسماعيل ميرزا از خوف الوس استاجلو ساعى شده هميشه از احوال او خبردار مىبود .
و اسماعيل ميرزا در اين ايام فرصت يافته عريضهاى در باب والدهء سلطان حيدر ميرزا و جمعى كه به او متّفق بودند به درگاه فرستاد ، و از كمال بىعقلى در آن عريضه نوشت كه « از زنان ايمن نمىبايد بود . » و قصهء شيخ حسن كوچك را و قطعهاى كه سليمان در آن باب گفته است ، در آن عرضه داشت مندرج گردانيد . و به واسطهء اين گستاخى و ترك ادب شاه
هامش
( 1 ) . ق : باصفور . باسور بيماريى است كه در مقعد حادث شود و جمع آن بوايسر است . - لغتنامهء دهخدا .
( 2 ) . م : نشستنگاه .
( 3 ) . م : روى به كاستى نهاد .