آن حضرت آن جماعت را به حضور اشرف طلبيده ، بطلان عقايد ايشان را به دلايل عقلى بر ايشان موجه ساخت . آما حرص طمع تصدق كه بر كشتگان كنار آب از مترددين مىرسيد ، ايشان را بر جنگ به نوعى حريص ساخته كه مطلقا ممنوع نشدند . و حضرت اعلى نيز به حكم آنكه ، مصرع :
« زهر طرف كه شود كشته ، سود اسلام است »
ايشان را به هم بازگذاشت . « 1 »
و از طرفين صفآرايى كرده نخست يك كس از هرطرف به ميدان آمد و جنگ شمشير كردند . و از هرطرف به كمك به ميدان آمده بازار جنگ گرم شد . و به موجب حكم جمعى از پيادگان شمشير باز سمرقندى كه در ركاب ظفر انتساب بودند به مدد جماعتى كه به عدد بسيارى از مخالفان خود كمتر بودند ، رفتند . و به ادنى توجهى جوكيان كه به مدد شمشيربازان سمرقندى استظهار يافته بودند ، ظفر يافته بيست كس از غنيمان خود را به قتل آوردند ، و سردار ايشان را نيز بر خاك هلاك افكندند . و خاطر اشرف از تماشاى اين امر غير مكرر به غايت مستظهر شد .
و روز ديگر كوچ فرموده تا دهلى جاى [ ى ] ديگر توقف واقع نشد . و ميرزا ميرك رضوى در اين وقت از حبس خان باقى خان بگريخت . و خان باقى خان به تعاقب او رفت . اما چون به او نرسيد از خجالت خود نيز برنگشت . « 2 »
و رايات نصرت آيات مقرون فتح و ظفر به دار الخلافه نزول فرمود . و منعم خان و امرايى كه به خدمات آن حدود مأمور بودند به شرف بساط بوسى استسعاد يافته حقيقت احوال مخالفان [ 712 الف ] معروض داشتند . و آن حضرت از گرد راه به احضار لشكرها كه در اطراف و نواحى بودند فرمان داد . و بعد از اجتماع عساكر با دو هزار فيل و لشكرى افزون از قياس و شمار تاريخ سهشنبه بيست و ششم شوال نهصد و هفتاد و چهار هجرى عازم دفع مخالفان صفويه شرف شده به تعجيل تمام روان گشت ، [ بيت ] :
سمند تند زرين نعل او خورشيد را ماند * كه از مشرق به مغرب رفت و يك شب در ميان آمد
و چون پرگنهء سكتيه « 3 » معسكر اردوى ظفر اثر شد ، عليقلى خان كه گمان نداشت كه مدت مديد آن حضرت به اين نواحى آيد ، سراسيمه شده به طرف مانكپور گريخت و با بهادر خان ، برادرش متفق گشت . و اردوى بزرگ كه از آب گنگ عبور فرمود به قصبهء مهاون « 4 » نزول نمود .
هامش
( 1 ) . منتخب التواريخ ( ج 2 ، ص 93 ) : « تماشاى محاربهء اين طايفه كردند .
( 2 ) . منتخب التواريخ : « از ترس سياست پارهاى راه جستجوى نموده به آنها ملحق گشت . »
( 3 ) . م : سكيت ؛ ق : بىنقطه . اصلاح از منتخب التواريخ ( ج 2 ، ص 94 ) .
( 4 ) . م : معاون .