تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ الفي ( فارسى ) — صفحة 5829

مساهمون:

ص٥٨٢٩
ميرزا در هرات در ظلّ حمايت جد مادرى خود به سر مىبرد . و بعد از فترت خراسان و بيرون رفتن آن ملك از تصرف اولاد سلطان حسين ميرزا به واسطهء بىاتفاقى برادران و خويشان ، محمد سلطان ميرزا به ملازمت حضرت فردوس مكانى ظهير الدين محمد بابر پادشاه آمد و نوازش بيكران يافت . اما چون از فرزندان سلطان حسين ميرزا كسب بىوفايى كرده بود ، به وقت آنكه نوبت سلطنت به حضرت جنت‌آشيانى محمد همايون پادشاه رسيد ، از محمد سلطان ميرزا « 1 » و پسرش الغ ميرزا مكررا آثار عصيان به ظهور آمد . و آن حضرت از كمال مروت بعد از قدرت بر انتقام در مقام عفو شدند . تا آنكه الغ ميرزا كه حسب الحكم به تاخت هزاره رفته بود ، كشته شد و از دو پسر به يادگار ماند : اسكندر سلطان و سلطان محمد . آن حضرت اسكندر سلطان را الغ ميرزا و برادرش را به شاه ميرزا موسوم گردانيد . و محمد سلطان ميرزا به وقت جلوس حضرت اعلى به سعادت ملازمت مشرّف شد ، و به واسطهء كبر سن و ضعف شيخوخيّت از سپاهيگرى معاف شده پرگنهء آدم‌پور را از سركار سنبل به وجه مدد معاش او مقرر شد . و در آن پيرى او را چهار پسر در آن پرگنه حاصل شد : ابراهيم حسين ميرزا ، محمد حسين ميرزا ، مسعود حسين ميرزا ، و عاقل حسين ميرزا . و فرزندان محمد حسين ميرزا فراخور حالت خود تربيت يافته داخل امراى بزرگ شدند . و هميشه در ركاب ظفر انتساب مىبودند . و بعد از يورش جونپور رخصت يافته به سر كار سنبل به جاگيرهاى خود رفتند . در اين وقت كه موكب همايون به دفع ميرزا حكيم به لاهور رفت ، الغ ميرزا و شاه ميرزا با اعمام خود اظهار بغى و عصيان نموده جمعى از رنود و اوباش نزد ايشان جمع آمدند . و جاگيرداران آن نواحى چون بر سوء اعمال ايشان مطلع شدند ، جمعيت كرده به دفع ايشان روان گشتند . و ايشان را چون طاقت مقاومت [ 711 ب ] نبود ، به طرف مالوه گريزان شدند ؛ چه ، در اين وقت آن مملكت از سردارى صاحب وجود خالى بود . و منعم خان كه در آگره بود به عزيمت آنكه سر راه بر ايشان بگيرد به بهانهء شكار عازم دهلى شد . اما ايشان از برق و باد سرعت سير استعاره كرده به مالوه رفتند . و چون اين خبر به مسامع جلال رسيد ، حكم شد كه محمد سلطان ميرزا را از سركار سنبل به قلعهء بيانه بردند و اوقات حياتش در مجلس به نهايت رسيد . و عليقلى خان زمان و بهادر خان و اسكندر خان چون از آمدن ميرزا حكيم به لاهور و توجه رايات عاليات به پنجاب مطلع شدند ، از غايت كوته‌انديشى اين وقت را فرصت شمرده
هامش
( 1 ) . م : الغ بيگ .