لشكريانش به قتل رسيدند . و مردم لشكر منصور بعد از فتح به غارت مشغول شدند .
بهادر خان كه تا آن وقت به جاى خود ايستاده بود ، چون از تفرقهء بهادران به جهت اخذ غنيمت مطلع شد ، بر معز الملك كه در قلب به جاى خود با اندك مردمى ايستاده بود ، حمله برد . و جمعى از امرا كه با مير معز الملك همراه بودند ، آنچنانكه بايد لوازم همراهى به جاى نياوردند . از جمله محمد باقى خان به بهانهء محافظت اسباب و اموال خود را از ميان بر كنار كشيد . و جمعى ديگر دانسته پشت به معركه كردند . و شاه بداغ خان كه فى الواقع جوانى مردانه بود ، بىطاقت شده بر مخالفان حمله برد ، و بعد از كوشش بسيار از اسب درافتاد . و هرچند مطلب خان ، پسرش ، سعى نمود ، به واسطهء هجوم مخالفان پدر را سوار نتوانست كرد . و شاه بداغ خان گرفتار شده ، مير معز الملك و مطلب خان به سلامت بيرون رفتند . و راجه تودرمل و لشكر خان كه در كمينگاه تا آن وقت بر جاى خود ايستاده بودند ، چون دانستند كه ديگر كوشش سودى ندارد ، و شب در ميان آمده ، ناچار معاودت نموده به قنّوج رفتند و عرايض به درگاه فرستادند .
و به وقتى كه آن حضرت گناهان آن جماعت را [ 707 الف ] به شفاعت منعم خان عفو فرموده بود ، اين خبر رسيد . و آن حضرت نخست در مقام تعيين فوج ديگر شد . اما ديگرباره منعم خان زانو زده معروض داشت كه « آن جماعت هرچند عجز كردهاند مير معز الملك قبول نكرده است ، و به ضرورت حركة المذبوحى نمودهاند ، و لفظ عفو بر زبان مبارك گذشته است .
ديگر گستاخى سخن نيست و مروت پادشاهانه با كثرت جرايم از گناه ايشان در گذشته . » مير معز الملك و راجه تودرمل و لشكر خان را به درگاه طلب داشت . و جمعى كه در جنگ تقصير كرده بودند به قدر گناه خود تأديب يافتند .
و چون به وسيلهء شفاعت امراى بزرگ گناه عليقلى خان و همراهان به عفو مقرون شد ، رايات منصور به عزم سير قلعهء چنار - كه از قلاع مشهور هندوستان است - و بنارس به آن صوبه متوجه گشت . و بعد از تماشاى آن محال قراولان خبر فيل جنگل رسانيدند .
و موكب همايون عازم آن جنگل شد ، و يك گلّهء فيل كه به نظر درآمد ، به موجب حكم به طريق معهود بر فيلان اهل [ ى ] بسته ، به لشكرگاه رسانيدند . و به جانب بنارس اتفاق مراجعت افتاد .
و در ايام غيبت اردوى همايون از جانپور ، عليقلى خان كه بر اطاعت سوگندان ياد كرده بود ، بر خلاف شرط - چنان كه مذكور شد - از آب عبور نمود . و در بنارس اين خبر معروض ايستادگان پايهء سرير خلافت مصير گشت . خانخانان مخاطب و معاتب شد كه « به شفاعت تو جريمهء او به عفو مقرون شد . و هنوز رايات جلال در اين حدود است و از او خلاف عهد و
تاريخ الفي ( فارسى ) — صفحة 5811
مساهمون: غلام رضا طباطبايى مجد
ص٥٨١١