به جاى عمّ بود به درگاه روند ، و بعد از اطمينانخاطر ايشان او نيز به درگاه آيد . و عليقلى خان والدهء خود و ابراهيم خان را با فيلان نامى خود روز ديگر نزد خانخانان فرستاد . و خانخانان و خواجه جهان با پيشكشهاى عليقلى خان و فرستادگان او جريده « 1 » متوجه درگاه شدند .
و منعم خان بعد از احراز سعادت آستانبوس ، در مقام شفاعت درآمده چندان عجز نمود كه آن حضرت در مقام ترحّم شده ، بر زبان مبارك گذرانيد كه « گناهان ايشان مشروط بر ثبات قدم بر جادهء طاعت ، بعد از اين به عفو مقرون است . » و منعم خان چون راه سخن يافت ، در باب جاگيرهاى ايشان نيز سخن گفت ، و در جواب شنيد كه « چون گناه ايشان بخشيده شد ، معلوم است كه جاگير برقرار است ، به شرط آنكه تا رايات جلال در اين حدود است عليقلى از آب عبور نكند . و بعد از مراجعت رايات جلال وكلاى ايشان به درگاه آيند و فرامين امضاى جاگير به توقيع همايون رسانيده محال جاگير خود را متصرف شوند .
اما جمعى كه به سردارى مير معز الملك در برابر اسكندر و بهادر خان بودند در مقام استيصال ايشان درآمدند . و اسكندر خان و بهادر خان سخنان عجزآميز با امرا پيغام كرده گفتند كه « ما را هرگز داعيهء مخالفت نبوده و نيست . و حاشا كه با افواج قاهره در مقام جنگ و جدال آييم . و توقع داريم كه به وسيلهء شفاعت جرايم ما به عفو مقرون گردد . » و استدعاى ملاقات مير معز الملك نموده در كنار اردو ميان بهادر خان و مير معز الملك اتفاق ملاقات افتاد . و هرچند بهادر خان عجز نمود ، مير معز الملك قبول صلح نكرد . و اين معنى به موقف عرض ايستادگان پايهء سرير خلافت مصير رسيد .
و راجه تودرمل و لشكريان حسب الحكم به آن لشكر رفته كه از صلح و جنگ آنچه لايق دانند به فعل آورند . و بهادر خان چون از آمدن ايشان مطلع شد ، ديگربار در مقام خواهش درآمد ، اما مير معز الملك اصلا به صلح راضى نشد و هرچند بهادر خان گفت كه « والدهء من و ابراهيم خان برادرم به درگاه رفته است و گناهان ما بخشيده شده است . » سودى نكرد . و مير معز الملك به تسويهء صفوف پرداخته عازم جنگ شد . و مخالفان نيز به حسب ضرورت در مقام صفآرايى شدند . و محمد امين ديوانه و عبد المطلب خان و بيگ نورين و جمعى ديگر از مردم هراول لشكر منصور بىتأمّل و تحاشى بر اسكندر اوزبك كه هراول غنيم بود ، حمله بردند و محمد يار دانا و اسكندر را كه در ميان آن جماعت به شجاعت مشهور بودند ، به قتل آوردند . و اسكندر طاقت توقف نياورده بگريخت و از سياه آبى كه بر سر راه بود به مشقّت بسيار بگذشت ، و جمعى كثير از
هامش
( 1 ) . م : خريده .