از اكابر سادات مشهد طوس بود ، به دفع اسكندر و بهادر نامزد فرمود . و مير معز الملك به اتفاق شاه بداغ خان و پسرش ، مطلب خان و قيا خان و حسين خان و سعيد خان و حلمه خان و محمد امين ديوانه و بيگ نورين و محمد باقى خان و سليم خان و قنوى افغان و معصوم خان تا برابر مخالفان رفته مانع درآمدن ايشان به ميان ولايت شدند .
و عليقلى خان چون از آمدن منعم خان آگاه شد ، چون به واسطهء خدمت يك . . . « 1 » سابق ميان ايشان دوستى و يكجهتى بود ، كس فرستاده حقوق سابق و خدمات خود را در اين دودمان به ياد منعم خان آورده طلب شفاعت كرد . منعم خان چون بر ندامت عليقلى خان مطلع شد ، پيغام كرد كه با تيغ و كفن به درگاه مىبايد آمد كه مروّت آن حضرت شفيع جميع گناهان است . » عليقلى خان خجالت را بالفعل بهانهء نيامدن درگاه ساخت و بعد از رسل و رسايل مقرر شد كه منعم خان و خان زمان با يكديگر ملاقات كرده آنچه صلاح دولت روزافزون باشد ، به فعل آورند . دولت روزافزون باشد به فعل آورند .
و خواجه غياث الدين على آصف خان حسب الحكم به لشكر منقلاى رفت كه بر حقيقت احوال اطلاع يافته حكايت عليقلى كه مشعر بر ندامت و خجالت بود ، اگرنه از روى روز گذرانيدن و حيله و مكر باشد ، مؤكّد به قسم از عليقلى استماع گرفته به درگاه آمده معروض دارد . به وقتى كه منعم خان و خان زمان قرار ملاقات داده ، از دو طرف هريك با دو كس به كشتى درآمدند . عليقلى خان در حضور منعم خان و خواجه غياث الدين على سوگندان غلاظ بر اخلاص و دولتخواهى بر زبان آورد . و خواجه غياث الدين على به درگاه آمده حقيقت حال را به موقف عرض رسانيد .
و به جهت فرار آصف خان [ 706 ب ] طلب صلح عليقلى خان بعد از آمدن منعم خان و تردد ايلچيان ، چهار پنج ماه لشكر منصور را در برابر مخالفان توقف اتفاق افتاد . و اين تأنّىپسند « 2 » خاطر اشرف نيامد . خواجه جهان و دربار خان را به لشكر منقلاى فرستادند كه بر حقيقت احوال مطلع شده ، اگر توقف چند روزى ضرور باشد ، توقّف نمايند ، و الّا لشكر را به تعجيل از آب گذرانيده حسب المقدور در دفع مخالفان سعى نمايند .
و عليقلى خان چون از آمدن خواجه جهان - كه در آن وقت در غايت اعتبار بود - اطّلاع يافت ، در مقام عجز درآمده ، كسان به تهنيت مقدم خواجه فرستاد و مقرر شد كه بعد از ملاقات خواجه از صلاح او بيرون نرود . و روز ديگر از طرفين به كشتى درآمده ملاقات نمودند . و عليقلى خان از روى عجز التماس نمود كه نخست والدهاش و ابراهيم خان كه او را
هامش
( 1 ) . يك كلمه ناخوانا .
( 2 ) . م : پسنديدهء .