تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ الفي ( فارسى ) — صفحة 5808

مساهمون:

ص٥٨٠٨
معنى در اين سال در توقف ماند . و ايلچيان به مازندران فرستاده شد كه مال مقرّرى آن ولايت را به تحصيل رسانيده به درگاه آوردند . و حكام رشت و گيلانات سه كس را بر اداى عمل مقرر نموده در مقام اطاعت و انقياد بودند . و در اين سال مير عبد الملك مرعشى كه به فهم و فضيلت از امثال و اقران امتياز داشت ، و خواجه افضل الدين محمد تركه كه دانشمندى متبحّر بود ، به شركت عسكرى تعيين يافتند . و آنچه در اين سال در هندوستان سانح شد اين است كه چون آصف خان به گذر برهنور « 1 » رفته در برابر عليقلى خان زمان بنشست ، به واسطهء استماع بعضى سخنان كه از ارباب كفايت ديوان اعلى در باب خزاين ولايت رانى به گوش او رسيده بود ، ليتى و لعل اوقات گذرانيده بود ، از آب گذشتن و دفع مخالفان را بالكليه فراموش كرد ، بلكه از روى بىعقلى خود در مقام مخالفت شد ؛ چه ، ارباب دخل در خانه با آنكه مبلغ‌هاى كلى از او گرفته بودند ، همچنان از روى حسد در مقام ايذا و اهانت او شده سخنان كنايت‌انگيز در سر ديوان بر زبان مىآوردند . و مردم فرومايه را بر معارضهء او تحريك مىنمودند . و آصف خان كه فى الواقع سردار صاحب وجود بود ، هميشه آزرده خاطر مىبود و انتظار فرصت مىكشيد . تا آنكه در اين وقت خبر تغيير جاگير كره به گوش او رسيد . يكبارگى سراسيمه شد . شبى به اتفاق برادرش ، وزير خان جميع اسباب زيادتى با خيمه‌ها كه خالى گذاشته بودند ، به جانب كره رفت . و روز ديگر كه امرا همراه او بودند بر گريختن سردار مطلع شده درين باب عريضه به درگاه گيتى پناه فرستادند . و در شكارگاه جونپور اين خبر به موقف عرض رسيد . خانخانان به سردارى لشكر به جاى آصف خان و شجاعت خان به تعاقب آصف خان مأمور شد . و شجاعت خان به كنار آب آمد كه عبور نموده خود را به آصف خان كه در كره بود رساند . آصف خان به كنار آب آمده او را از عبور مانع شد . و شب ايلغار كرده به كرهه رفت . و شجاعت خان بعد از عبور چون گردش نرسيد معاودت نموده به جونپور آمد . و منعم خان چون به لشكر منقلاى رسيد ، به ضبط لشكر و دفع مخالفان مشغول گشت و خان زمان و اسكندر خان اوزبك ، برادر خود خان زمان را به ولايت سبزوار فرستاد كه از آن راه در ميان ولايت هندوستان خلل اندازند ، شايد كه رايات عاليات بدان جهت به پايتخت معاودت نمايد . و چون اين اخبار به مسامع جلال رسيد ، جمعى كثير از امرا به سردارى مير معزّ الملك كه
هامش
( 1 ) . م : نرهن .