نيلاب شدند و به ميرزا حكيم ملحق شده و او را از كمال توجه خاطر اشرف به انتظام احوالش مطلع گردانيدند . و مبلغ گرانمند كه از خزانهء عامره با ديگر تحف و هدايا به انعام او مقرر گشته بود ، به او رسانيدند . و ميرزا خوشحال و خرم روى به دفع ميرزا سليمان آورده تا جلالآباد هيچجا توقف نكرد . و كس نزد قنبر فرستاده او را به اطاعت ترغيب نمود . و او در مخالفت به جدّ ايستاد و به حصاردارى مشغول شد .
خان كلان و لشكر هندوستان چون بر جهل و غرور او مطلع شدند ، از اطراف و جوانب متوجه قلعه شده در يك ساعت آن قلعه را قهرا و جبرا مسخر ساختند . و چون قنبر جنگ بسيار كرده بود و جمعى كثير به قتل رسيده بودند . جميع سپاهيان قلعه با قنبر به تيغ انتقام بر خاك هلاك افتادند ، بجز دو كس دانسته آزاد شده خبر به ميرزا سليمان بردند و سر قنبر را به كابل فرستادند . و مردم كابل از آمدن لشكر هندوستان مطلع شده اظهار شادمانى بسيار نمودند . و آوازهء نقارهء شاديانه و غلغلهء مردم قلعه به لشكر ميرزا سليمان رسيده و بدخشيان سراسيمه گشتند .
و ميرزا سليمان نخست بر تدبير مردم قلعه حمل نمود . اما چون آن دو بدجنس كه از آب غرقاب بيرون آمده بودند نزد ميرزا سليمان آمدند ، ديگر ميرزا سليمان را طاقت توقف نماند .
و همان شب كوچ كرده به جانب بدخشان روان شد . و ميرزا حكيم و امرا با لشكر ظفر اثر به كابل درآمده اهالى آن مملكت را از شهر بدخشيان خلاص كردند . خان كلان در كابل توقف نموده باقى امرا حسب الحكم مراجعت كردند .
و ميرزا حكيم با آنچه دسترس داشت ، در مقام انعام لشكر هندوستان درآمد و خان كلان به لوازم منصب آتاليقى [ 705 الف ] قيام نمود . و ميرزا حكيم چند روز متابعت كرد ( اما چون خان كلان به غايت تندخو و متلوّن مزاج بود ، به اندك چيز از جا مىرفت و به منازعت مىرسانيد . و ميرزا حكيم نيز به حسب ظاهر مبالغت مىكرد ) « 1 » اما باطنا به كار خود مشغول بود ، و بدانچه خاطرخواه او بود ، در امور ملك و مال ، به تقديم مىرسانيد . و خان كلان بعد از اطلاع بجز صبر چاره نداشت . تا آنكه بىاستصواب خان كلان ، همشيرهء خود را كه سابقا در عقد ابو المعالى بود ، به خواجه حسن نقشبند - كه از تبار خواجه بهاء الدين نقشبند كه در كابل مىبود - در سلك ازدواج درآورد . و خواجه حسن بدين جهت صاحب اختيار شده در امور ملك و مال مدخل يافت .
و خان كلان اگرچه تندخو بود ، اما در امور سپاهيگرى عديل و نظير نداشت و وقايع آينده در لوح خاطرش مرآتى بود حقايق نما . از اين امور به يقين دانست كه مآل كار چيست ؟ لاجرم
هامش
( 1 ) . ق مطالب ميان ( ) را ندارد .