و مقيم خان با برق و باد هم عنان شده ، به عبد الله خان رسيد و هرچند سعى نمود كه او را از رفتن منع كند ميسّر نشد . بيت :
گليم بخت كسى را كه بافتند سياه * به آب زمزم و كوثر سفيد نتوان كرد
به وقتى كه مقيم خان به عبد الله خان مىگفت كه « چندان صبر كن كه منعم خان كه نسبت دوستى تو با او قديم است برسد و باعث اطمينان خاطر تو شده گناهان را از حضرت اعلى شفاعت نمايد . » شخصى از نوكران عبد الله خان آهسته به او گفت كه : « غرض از تطويل سخن مقيم خان آن است كه لحظهاى به سخن نگذرد و ايلغار پادشاهى نرسد . » عبد الله خان ( كه سراسيمه شده بود ، انديشهمند شده در جواب ديگر مطلقا سخن نكرده به تعجيل روى به گريز آورده و مقيم [ 703 ب ] خان ) « 1 » مراجعت نموده آنچه ديده و شنيده بود به موقف عرض رسانيد و جمعى از لشكر منصور به رسم هراول پيشتر روان شدند . و آن حضرت با نزديكان به تعجيل عازم تعاقب شد و در آن روز بيست و پنج كروه از ماندو گذشته به نواحى باغ كه يكى از محال ماندو است نزول فرمودند .
و در اين وقت خبر رسيد كه جمعى از بهادران لشكر منصور پيشتر از هراول به عبد الله رسيدهاند . و عبد الله چون ايشان را اندك مردم دانسته است به جنگ ايستاده است . لاجرم حكم شد كه مردم هراول به مدد آن جماعت رسيده در حملهء اول چند كس معتبر عبد الله را بر خاك هلاك انداختند . و عبد الله را از جنگ غالبانهء آن جماعت يقين شد كه رايات منصور نزديك رسيده است ، ناچار با اهل و عيال مقيد ناشده گريزان شد . و افواج قاهره تعاقب نموده اهل و عيال و فيلان و اسبان او را به دست آوردند .
و عبد الله تا سرحد گجرات روى پس نديد و نيم جانى به سلامت پا بيرون برد . و چون حكم نبود كه لشكريان به ولايت گجرات درآيند ، هراولان با غنيمت بسيار معاودت نمودند و موكب عالى همان لحظه به ولايت آل كه نهايت مملكت مالوه است رسيد . بهادران حقيقت حال مخالف به عرض رسانيده اهل و عيال و اموال او را به نظر اشرف درآوردند . و زمينداران آن نواحى كه به راه نزديك بودند ، مجموع به شرف آستانبوسى مشرف شدند . و حضرت عزم معاودت نموده به طرف ماندو روان شد .
و دار الملك سلاطين خلجى از فرّ نزول موكب همايون غيرت فردوس گشت . و زمينداران و حكام اطراف آن صوبه روى عبوديت به درگاه آورده در امنيت بر روى روزگار خود
هامش
( 1 ) . م : مطلب بين ( ) را ندارد .