تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ الفي ( فارسى ) — صفحة 5790

مساهمون:

ص٥٧٩٠
نمىرود ، لهدا بىشايبهء تكلّف سخنورى جميع سكّان اقاليم سبعه از صميم قلب دعاگوى اين دولت‌اند . و هيچ اقليم و ولايت نيست كه يكى از مردم اينجا صاحب اعتبار نباشد ، و سكّان آن ديار به وقت حاجت به او التجا نياورند و مقتضى المرام دعاگويان و ثناخوانان [ 701 ب ] مراجعت نمايند . القصّه ، در روزى كه حضرت اعلى به نشاط شكار مشغول فرمودند ، به دهلى مراجعت نمودند . و گذار آن حضرت بر بازار و چهار سوى شهر افتاد . و به طريق عادت ، از هردو طرف راه ، خلايق ايستاده زبان به دعا و ثنا گشوده بودند . به دستور معهود حاجتمندان از يمين و يسار عرض حاجات نموده از آن منبع جود ، بهره‌مند مىگشتند . و يساولان و تواچيان به موجب حكم دست از منع و دور كردن مردم از سر راه بازداشته بودند كه مبادا دادخواهى يا حاجتمندى محروم ماند . آن غدّار نزديك به مدرسهء ماهم‌انكه تير و كمان به دست ايستاده و چون موكب عالى از او بگذشت ، تيرى بر كمان شوم خود نهاده ، دست پليد را بلند داشته ، كشيد ؛ چنانچه گمان مردم شد . كه شايد جانورى را مىانداخته باشد . ناگاه دست شوم را پايين آورده به جانب آن حضرت - كه جهان وابستهء ذات اشرف اوست - انداخت . و آن تير شوم او گشاده يافته ، بر شانهء پادشاه ، دست مطلق روى زمين - كه تا پاى مبارك در ركاب سعادت درآورده است ، عالميان در پناه دولت او كه فتنه و حادثه را از موجودات خارجى نمىشمارند و ضعيفان به پشت‌گرمى حمايت او آن چنان به فراغت غنوده‌اند كه اقويا را موجود نمىانگارند - رسيد و قريب به يك شبر « 1 » در گوشت شانه دويد . اما چون حفظ و حمايت ذات بىهمتا را قادر ذو الجلال كه حكمش سررشتهء بقاى نوع بنىآدم و وابستهء اين ذات خجسته صفات گردانيده است متكفل است ، آن زخم عظيم كارى نيامده « و الحمد للّه على ذلك » از زبان معجز بيان آن حضرت شنيده شد ، كه چون آن تير در كمال ضرب به شانهء مبارك رسيد ، نخست تصوّر شد كه مگر از بامى سنگى نادانسته شخصى انداخت . بعد از ملاحظه چون معلوم شد كه تير است و رامى به نظر درآمد ، حكم شد كه هنوز كار اين ناپاك به اتمام نرسيده است . جمعى كه در ركاب نزديك بودند ، آن غدار را در لحظه پاره‌پاره كردند . و آن تير را يكى از نزديكان به قوّت تمام بيرون آورد . و به واسطهء اخفاى خون قباى پنبه‌دارى پوشيده همچنان بر بالاى اسب آن حضرت آهسته‌آهسته به تمكين و وقار به طرف دولتخانهء همايون روان شد . و تا رسيدن به محل آسايش خون بسيارى از آن زخم رفت .
هامش
( 1 ) . شبر : وجب .