آن قلعه را به اتمام رسانيدند و اسكندر خان اوزبك به ضبط قلعه معيّن شد .
و آن حضرت به كابل آمد و شاهزادهء عالميان ، جلال الدين محمد اكبر شاه را به غزنين رخصت فرمود و خواجه جلال الدين محمود و جمعى ديگر از اعيان در ركاب ظفر انتساب به غزنين رفتند . و بعد از مدتى آن حضرت عزيمت يورش قندهار [ 685 ب ] را جزم فرموده و از راه غزنين به قندهار رفت . و بيرام خان تركمان ، حاكم قندهار به سعادت ملازمت رسيد و مدتى در قندهار به فراغت گذشت . و به وقت مراجعت حكومت قندهار به منعم خان نامزد شد .
منعم خان به عرض رسانيد كه « چون يورش هندوستان در خاطر است ، تغيير و تبديل حكام باعث تفرقهء لشكر است . و بعد از فتح هندوستان به مقتضاى وقت عمل نمودن لايق دولت است . »
و همچنان حكومت قندهار به بيرام خان مفوّض شد و زمينداران به اقطاع بهادر خان شيبانى مقرّر گشت . و اردوى بزرگ به كابل مراجعت نموده به استعداد يورش هندوستان مشغول شدند . و در ذيحجّهء سنهء نهصد و شصت و يك آن حضرت پاى سعادت در ركاب آورده عازم تسخير هندوستان شد .
و آنچه در اين سنوات در هندوستان سانح شد اين است كه سليم خان اكثر ولايت هندوستان را به ضبط درآورد و خواص خان كه از امراى شير خان بود و سخاوت و شجاعت اتصاف داشت ، مدتى در كوهستانها به واسطهء اتفاق با ملت خان نيازى سرگردان بود و در اواخر سنهء نهصد و شصت و يكم « 1 » با مال نزد تاج خان كرانى كه يكى از امراى سليم خان بود ، آمد . و در نواحى سنبل ، تاج خان به فرمودهء سليم خان نقض عهد نموده خواص خان را به قتل آورد . و بعد از اين واقعه به اندك فرصتى سليم خان به مرض موت مبتلا شد و در اوايل سنهء نهصد و شصت و يك درگذشت . و فيروز شاه پسرش كه به حدّ بلوغ نرسيده بود به وصيّت پدر حاكم افغانان شد و محمد خان كه به عبدى « 2 » مشهور است ، بعد از سه روز بر فيروز شاه كه خواهرزادهء او بود ، بيرون آمده او را با دو برادر به قتل آورد و به سلطنت رسيد . و تمام اوقاتش در ايام سلطنت به شرب مدام و صحبت زنان مغنيه مىگذشت و اختيار ملك و مال به دست هندويى هيمو « 3 » نام كه تربيت يافتهء سليم خان بود ، درآمد .
هامش
( 1 ) . م : سنهء احدى و ستّين و تسعمائه .
( 2 ) . م : عيدى .
( 3 ) . منتخب التواريخ ( ج 2 ، ص 14 ) : هيمون بقال . بنابه نوشتهء شاهنواز خان وى ابتدا در قصبهء ريوارى به صد خوارى در پس كوچهها نمك مىفروخت و به حيله داخل بقالان سليم شاه شده از تقرير و بدگويى مردم روشناس گشت . . . اول به سنت راى ، خود را ناميده باز به راجه بكرماجنت مخاطب نمود . چون سوارى اسب نمىدانست . همواره بر فيل مىنشست . » - مآثر الامرا ، ج 1 ، ص 468 ؛ نيز رك : اكبرنامه ، ج 2 ، ص 42 .