خاصّهء او باشد ، برهان در اين وقت بر حلق سلطان نهاد . ) « 1 » در اين حال سلطان به هوش آمد و خود را در زير [ 686 الف ] تيغ ديد . ارادهء برخاستن نمود . چون موى سرش استوار بود ، قدرت نيافت . هردو دست را بر دم تيغ نهاد كه از گلوى خود دور كند . دستها با گلو بريده شد و برهان بداصل حرامنمك در اين وقت بيرون آمده از زبان سلطان به مردم احكام مىرسانيد .
و چون بعضى از منجمان به او گفته بودند كه از زايچهء طالع تو امارت سلطنت پيداست ، به خود قرار سلطنت داده در مقام دفع امرا شده و نخستين حكمى كه از زبان سلطان رسيد ، اين بود كه جميع مطربان و مغنّيان به آواز بلند به كار خود مشغول باشند . و ده كس از تابعين خود را طلبيده گفت كه « سلطان حكم قتل چند كس از مخالفان كرده است . شما در فلان موضع مستعد باشيد و هركس به آنجا درآمد به قتل آوريد . » و نشان از زبان سلطان به طلب امرا و وزرا فرستاد . و آصف خان و خداوند خان كه صاحب اختيار بودند ، نخست حاضر شدند . به ايشان گفت كه « سلطان عزيمت تسخير مالوه دارد و به جهت مشورت اكثر امر را طلبيده است . » و آن دو خون گرفته را به قتلگاه فرستاد . همچنين دوازده كس معتبر را به قتل آورد .
و لحظهبهلحظه از درون به مطربان و مغنيان انعامات بيرون مىفرستاد و ايشان را در شور مىآورد . و مردم گمان مجلس شراب مىكردند . تا آنكه عبد الصمد ، افضل خان را كه با برهان سابقهء آشنايى داشت طلب نمود و به او گفت كه « سلطان از آصف خان و خداوند خان آزرده خاطر است و تو را به جاى ايشان صاحب اختيار مىكند . » و به واسطهء امتحان ، افضل خان سخنى چند نامناسب نسبت به آصف خان بر زبان آورد و افضل خان در جواب گفت كه « سلطان حاكم است . تو را به امثال اين سخنان كارى نيست . »
و برهان ديگر باره به درون رفت و خلعتى بيرون آورد كه « سلطان فرستاده است .
اين را مىبايد پوشيد و به مهمّات ملك و مال مشغول شد . » افضل خان گفت كه « تعهّد مهمات [ ى ] چنين عظيم به غير حضور سلطان چگونه ميسّر است ؟ » برهان گفت كه « تو را چه كار است ؟ سلطان از اعمال آصف خان و خداوند خان در غضب است . خلعت مىبايد پوشيد و به حضور رفت . » افضل خان ناچار يك دست از آستين خلعت بيرون آورده و گفت : « دستى ديگر در حضور سلطان بايد در آستين كرد . » و به اين طريق به خوابگاه سلطان درآمد . و چشمش بر سلطان افتاد كه در جامهء خواب است . به برهان گفت كه « هرگز رسم نبود كه سلطان در خواب ، كس به درون آيد . اين چه حال است ؟ » برهان گفت كه « ميان من و تو آشنايى قديم است . سلطان را كه به غايت ظالم بود ، به قتل آوردهام . »
هامش
( 1 ) . م : ( و شمشير خاصهء سلطان را بر حلق سلطان نهاد . )