و خزاين شير خان و سليم خان را اكثر عبدى تلف كرد و افغانان به واسطهء امور ناملايم از او آزردهخاطر شده در مقام مخالفت شدند . اسكندر سور كه به شير خان خويشى داشت در پنجاب لشكر بسيار جمع آورده سركشى آغاز كرد و ابراهيم سور كه او نيز به شير خان قرابت داشت در جونپور و توابع بنياد خلاف كرد . و عبدى را در آگره از دو طرف دو دشمن قوى پيدا شد و به يك بار هردو متوجه آگره شدند . عبدى چون طاقت مقاومت نداشت به قلعهء گواليار رفت . و اسكندر و ابراهيم از گريختن عبدى خوشحال شده به آگره روان شدند و در هفت كروهى آكره به هم رسيده جنگ عظيم كردند . و ابراهيم كه به كثرت سپاه و افزونى اسباب جاه مغرور بود و اكثر امراى معتبر افغان به او همراه بودند ، به واسطهء عدم مساعدت بخت شكست يافت ؛ چه ، اسكندر با جمعى از مردم كار ديده در كمينگاه ايستاده بود و ابراهيم در مرحلهء اول لشكر پنجاب را متفرق ساخت و لشكريانش به تاراج مشغول شدند و اسكندر فرصت يافته بر او حمله آورد و ابراهيم طاقت توقف نياورده منهزم شد . و حاجى خان كه از امراى معتبر افغان و همراه ابراهيم بود ، بعد از گريختن ابراهيم فرار نموده به ميوات رفت و اسكندر به آگره آمد و به ضبط ملك و مال مشغول شد .
و سلطان محمود ، حاكم گجرات تا ربيع الأول سنهء نهصد و شصت و يك به استقلال حكومت مىكرد و از هيچ طرف منازعى نداشت . تا آنكه يكى از غلامزادههاى او برهان نام كه خود را به صفت صلاح به مردم مىنمود و هميشه اوقاتش مصروف عبادات ربّانى مىشد و هميشه در شكارگاه پيشنمازى سلطان مىكرد ، قصد او كرد .
تفصيل اين اجمال آنكه نوبتى سلطان ، برهان را به واسطهء تقصير خدمتى در ميان ديوار نهاده و اطرافش سنگ بسيار استوار ساخت و روزنهاى جهت آمد و شد نفس گذاشته ، بعد از ساعتى آزاد كرد . و برهان اين كينه را در سينه مخفى مىداشت . تا آنكه در شكارگاه به واسطهء تقصيرى ديگر باره سلطان او را به عقوبت تهديد نمود . از شكارگاه مراجعت نموده غسل كرد و از مسكرات زياده بر وسع آشاميده بر بالاى بستر به خواب رفت . و دولت نامى كه به خدمت نزديك معين بود و خواهرزادهء برهان بود ، در قصد سلطان با برهان اتفاق نمود . و سلطان قريب به دويست كس از مردمى كه با شير جنگ كرده نصرت يافته بودند ، تابع برهان ساخته بود .
و چون برهان به بىشعورى سلطان اطلاع يافت به دولت بىدولت فرمود كه به بهانهء خشك كردن موى سر سلطان را كه به غايت دراز بود ، به دست گرفت . و چون يقين او شد كه سلطان را شعورى نيست ، بر پاى تخت محكم بست ( و برهان قاطع سلطان را كه عبارت از شمشير
تاريخ الفي ( فارسى ) — صفحة 5721
مساهمون: غلام رضا طباطبايى مجد
ص٥٧٢١