با فرزندان دستگير شد ، او را با هفت نفر از فرزندانش مصحوب الغ خان گجراتى و آصف خان به گجرات روانه گردانيد و نزديك به قلعهء جانپانير سلطان محمود را امراى گجراتى به بهانهء آنكه جمعى ارادهء خلاصى او نمودهاند ، به قتل آورد و پسرانش را در قلعهء جانپانير محبوس گردانيد . و ديگر از ايشان چيزى معلوم نشد . و سلطان بهادر امراى قديم مالوه را به گجرات فرستاد و ولايت مالوه را به امراى گجرات قسمت كرد .
و در اين ايام مقدم جالا داراه در گجرات اظهار خلاف نمود و جمعى از لشكريان گجرات به جنگ او رفته شكست يافتند . و خانخانان گجراتى به حكم سلطان بهادر به دفع او رفته او را منهزم گردانيد . و حاكم ايسر و برهانپور در ماه شوال رخصت انصراف يافته به ولايت خود رفت . و سلهدين كه حاكم قلعهء رايسين « 1 » بود ، به رخصت سلطان بهادر به مقام خود رفت . و سلطان بهادر چون از طرف مالوه خاطرجمع كرد به جانب ايسر و برهانپور رفت . و نظام الملك دكنى در برهانپور به ملازمت سلطان بهادر درآمده و خوشدل رخصت مراجعت يافت . و سلطان بهادر ديگر باره به ماندو رفت ؛ چه ، سلهدين بعد از آنكه به قلعهء رايسين رفت اظهار خلاف نموده و سلطان بهادر به جهت امتحان كس به طلب فرستاد و او عذرهاى نامقبول گفت .
و سلطان بهادر اختيار خان را با اسباب قلعهگيرى از گجرات طلب نمود و قلعهء ماندو را به اختيار خان سپرده به نفس خود عازم رايسين گشت ، و به حسب ظاهر آوازهء توجه به گجرات شايع گردانيد . و چون به قلعهء ماندو رسيد ، سلهدين را به خاطر رسيد كه چون سلطان بهادر به گجرات مراجعت مىنمايد ، اگر يك بار ديگر رفته او را فريب دهم ، چندگاه به فراغت در ولايت رايسين به سر مىتوان برد . بنابرآن به پسر خود كه در درگاه سلطان بهادر بود اعلام نمود كه « اگر سلطان بهادر تو را رخصت نمايد كه نزد من آيى من به ملازمت مىآيم . » و سلطان بهادر پسر او را رخصت فرمود . و سلهدين كه در مقام فريب دادن بود ، فريب خورده به ملازمت حاكم گجرات آمد . به مجرّد رسيدن گرفتار شد و جمله اسب و فيل كه همراه داشت به تاراج رفت و بسيارى از مردمش به قتل رسيدند . و در زمانى كه سلهدين را سلطان بهادر گرفت ، يكى از خاصان سلهدين جمدر كشيده به قصد زدن سلطان بهادر و مردمش دويد ، سلهدين فرياد زده به او گفت كه « مىخواهى من را به كشتن دهى ؟ » آن شخص گفت كه « من به جهت شما چنين مىكردم . چون به شما از اين كار من آسيب مىرسد ، اينك خود را مىزنم تا تو را در بند نبينم . » و جمدر را بر شكم خود زد و خود را بكشت .
هامش
( 1 ) . م : راىسين .