و چون سعيد خان در پاى قلعهء كاشغر رسيد مردم قلعه يك مرتبه بيرون آمده جنگ كردند و شكست يافته به قلعه گريختند . و خواجه ساقى على مشرف ديوان سعيد خان در اين جنگ به زخم تيرى از پاى درآمد . و چون در قلعه بجز لشكر چيزى نبود ، جنگ بر قلعه انداختن مصلحت ندانستند . و به گمان آنكه ميرزا ابا بكر به جنگ خواهد آمد ، در نواحى بانكى حصار و آن حدود دو ماه اقامت گذرانيدند و به اطراف و جوانب تاخت برده مال بسيار و گوسفند بىشمار يافتند . و محمد قرغير « 1 » در اين وقت به ملازمت سعيد خان آمد . و چون ميرزا ابا بكر در ياركند توقف كرده به جنگ نيامد ، امراى سعيد خان صلاح در آن ديدند كه به ياركند روند ؛ چه ، در آن ولايت به واسطهء معيشت ( مصيبت ) « 2 » نمىبايد كشيد . اگر ميرزا ابا بكر به جنگ آمد ، فهو المطلوب ، و الّا قلعهء ياركند را محاصره نمايند .
و به اين عزيمت كوچ كردند . اما به واسطهء بىاعتمادى مغولان رفتن به ياركند ميسّر نشد و قلعهء بانكى حصار را محاصره نمودند و كته بيگ ، برادر مير احمد قاسم كوهبر كه حضرت بابر پادشاه ، سيرام « 3 » را به او داده بود ، و او بعد از آنكه مير احمد تاشكند را به اوزبك گذاشته يك سال سيرام را محافظت نمود و چون عاجز شد به قاسم خان ، حاكم دشت كس فرستاده سيرام را به او داد و قاسم خان را بر سر تاشكند آورد - چنان كه مذكور شد .
و چون قاسم خان مراجعت نموده نزد سعيد خان به اندجان آمده بود ، در اين وقت متهم شد به آنكه فرار نمىبايد كرد . و بيدكه بهادر نام شخصى در اين سخن مبالغهء بسيار كرده گفت كه « او نوكر حضرت فردوس مكانى است . نزد ايشان خواهد رفت . مصلحت آن است كه او را تا آنكه معاملهء ميرزا ابا بكر مشخص شود ، محبوس سازند . »
سعيد خان ، كته بيگ را طلب فرموده گفت كه « از تو چنين حكايتى مذكور مىشود . و من چون تو را مردانه و شجاع مىدانم ، يقين دارم كه نخواهى گريخت . ضامن تو مىشوم . اگر در اين مهم يك جهتى نمايى ، آنچه رضاى تو باشد ، به تقديم رسانيده مىشود . و اگر بگريزى و من را نزد امرا منفعل سازى چه اختيارى دارى ؟ » كته بيگ گفت كه گريختن رسم نامردان است . » و زياده سخن نكرد .
القصّه ، چون بانكى حصار را محاصره كردند ، هرروز از قلعه جمعى به جنگ بيرون مىآمدند . روزى كته بيگ در حضور سعيد خان به بيدكه گفت كه « من را به گريختن طعنه مىزنى ، اكنون همراه باش كه معلوم شود كه من مىگريزم يا تو . » بيدكه از روى شوق با او همراه شد . و هردو به اتفاق به دروازهاى كه يك طرفش آب بانكى حصار و طرفى ديگر جوى
هامش
( 1 ) . م : قرغبر .
( 2 ) . ق : ندارد .
( 3 ) . م : سرام .