تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ الفي ( فارسى ) — صفحة 5150

مساهمون:

ص٥١٥٠
رسانيدند كه گناه ايلچيان نيست ؛ چه ، اگر پادشاه ايشان اسب خوب يابد ، به ايشان سپارد ايشان مىآورند و اگر ايشان را پاره‌پاره كنند ، پادشاه ايشان را تفاوتى نكند و نام پادشاه به بدى برآيد و گويند كه پادشاه ختاى با ايلچيان بىرسمى كرد . و پادشاه را اين سخن معقول افتاد و مولانا قاضى ايلچيان را بشارت رسانيد و پادشاه به جهت ايلچيان شيره و طعام فرستاد و سوار شد . و اسب ميرزا الغ بيگ كه اسب سياه بلند چهار دست و پا سفيد بود در آن روز با زين زر و عنان زربفت دوز در زير ران پادشاه بود و دو اختاچى با لباس زربفت ملوكانه از چپ و راست عنان اسب را گرفته بودند و آهسته‌آهسته مىبردند و پادشاه قباى سرخ زربفت پوشيده و از اطلس سياه غلافى دوخته و ريش در غلاف كرده و هفت عدد محفّهء سرخ « 1 » سرپوشيده در عقب بر گردن گرفته مىآوردند و در آنها دختران پادشاه كه در شكار مىباشند ، بودند و يك محفّهء بزرگ هفتاد كس برداشته مىآوردند و يك تيرانداز از دور سواران از پادشاه صف‌زده كسى قدمى پيش و پس نمىنهاد . [ 568 ب ] و در ميانه پادشاه با خواص خود مىرفت . و چون ايلچيان از دور پيدا شدند ، مولانا قاضى آمده ايشان را سجده فرمود و چون پادشاه نزديك رسيد فرمود كه سوار اسب شويد . ايشان سوار شده همراه شدند . پادشاه با ايلچى ميرزا شاهرخ گفت كه « غرض از تحفه فرستادن پادشاهان به يكديگر زيادتى محبت است و تحفه بدين جهت مىبايد كه به غايت خوب باشد تا باعث زيادتى دوستى شود . و اسبى كه آورده بودى در شكارگاه مرا از غايت پيرى انداخت و دست من درد مىكند . » شادى خواجه زانو زده به عرض رسانيد كه « اين اسب يادگار امير بزرگ امير تيمور گوركان بود و ميرزا شاهرخ از غايت تعظيم و اجلال آن را ارسال فرمود و گمان داشت كه سرآمد اسبان الوس خواهد بود . » و پادشاه را اين سخن بسيار خوش آمده ايلچى را بسيار تحسين كرد . بعد از آن شنقارى طلبيده كلنگ « 2 » پرانيد و شنقار را رها كرد . شنقار به سه لگد كلنگ را فرود آورد و آن شنقار را با شنقارى ديگر به ايلچيان شهزاده‌هاى ديگر داد . و به ايلچى ميرزا شاهرخ در اين روز شنقار نداد و گفت كه « شنقار خوب مىبريد و اسب بد مىآوريد . » و به عظمت هرچه تمامتر به شهر درآمد و به ايلچيان انعام بسيار داد . و زن محبوبهء پادشاه در اين ايام فوت شد و فوت [ او ] را تا سامان اسباب تعزيت پنهان داشتند ؛ چه ، رسم در دفن زنان آن است كه خاتون را به دخمه برده بسيارى از دختران و خواجه‌سرايان را پنج ساله علوفه داده آنجا مىگذارند . چون علوفه تمام شود ايشان نيز تمام
هامش
( 1 ) . ق : محفه خورد . ( 2 ) . كلنگ : پرنده‌اى كبود رنگ و دراز گردن بزرگتر از لك‌لك - برهان قاطع .
تاريخ الفي ( فارسى ) — صفحة 5150 | غلام رضا طباطبايى مجد / قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى