طلبيده گفت كه « يعقوب بيگ فوت شده است . اگر با من اتفاق كنى ، سلطنت به شركت خواهم كرد . » و او كه ناچار بود ، قبول كرده سوگند خورد . و همچنين يكيك از امرا را طلب داشته با خود متفق ساخت . و حاجى بيگ و منصور بيگ را معتبر ساخته متوجه اصفهان شد و مكتوبى به عثمان بيگ ميرانشاهى نوشت به اين مضمون كه « آنچه نوشته بودى ، معلوم شد . نتيجهء اتفاق بعد از وصول معلوم خواهد شد . و ميعاد ملاقات فلان روز است . » و آن منشور را نوعى كرد كه به دست مقربان پادشاه افتاد .
و خبر خلاف او به يعقوب بيگ رسيده ، متوجه عراق شد . و بايندر نيز لشكر اطراف را جمع آورده به استقبال روان شد و در نواحى ساوه جنگ شد و در حملهء اول هابيل ، نوكر بايندر بيگ گرفتار شد . و چون قلب پادشاه نزديك شد ، حاجى بيگ و منصور بيگ از بايندر جدا شده به طرف پادشاه روان شدند و سرها برهنه كرده امان طلبيدند . و بايندر كه بر سر پشته [ اى ] ايستاده تماشا مىكرد ، سراسيمه شده روى به فرار آورد . و صوفى خليل او را تعاقب نمود و اسب بايندر به سر درآمده بيفتاد . و مردم صوفى خليل رسيده سرش را نزد سلطان آوردند .
و پادشاه از جنگگاه به قم آمده امراى گناهكار را رعايت كرده و نوكران بايندر را كه اسير شده بودند ، به قتل آورد . و در اين وقت خبر تولد بايسنقر ميرزا از تبريز رسيد . و صوفى خليل به جلدوى فتح اتابك شد . و اردوى بزرگ از قم به تبريز رفت .
و در سنهء هشتصد و هشتاد و هفت « 1 » ، يعقوب بيگ به غزاى گرجستان رفت ؛ چه ، قرقره كه حاكم اكثر نواحى گرجستان بود ، پاى از حد خود فراتر مىنهاد . با آنكه زمستان بود ، لشكر ايران به گرجستان درآمده از قتل و غارت دقيقه [ اى ] فروگذاشت نكرد . و قلعهء اخسى را محاصره نمودند و به واسطهء استحكام قلعه فتح ميسر نشد . ناگاه از هزار سنگ رعد آتش در انبارهاى غلهء كفار افتاد . و ايشان به فرونشانيدن مشغول گشتند . و مسلمانان فرصت يافته به قلعه درآمدند . و از ناوران « 2 » به قلعهء ارك متحصن شدند و امان خواسته ، به امان آمدند . و غنيمت بسيار و اسير بىشمار به دست مسلمانان درآمد .
و بعد از فتح آن قلعه ، قلعهء خاتون را كه تمام خزاين گرجستان در آنجا مىبود ، محاصره نمودند . و حاكم آنجا قلعه را به امان داد و جواهر بىحساب به دست مسلمانان افتاد . و قرقره عاجز شده طلب صلح نمود و شرط كرد كه بعد از معاودت پادشاه به تبريز ، به درگاه آيد .
پادشاه معاودت نموده و در شوال همين سال به مستقر جلال خود رسيد .
هامش
( 1 ) . م : سنهء سبع و ثمانين و ثمانمائه .
( 2 ) . رجوع شود به پاورقى صفحهء 775 .